وقتی حرف روی دل آدم می ماند، هر روز بیشتر و بیشتر میشود
و بعد یکهو میبینی یک دنیا حرفِ نگفته، شد.اینقدر زیاد شده و حتی
غیرواقعی که حتی قابل توضیح دادن نیست. از یک جایی شروع شد
که یک چیزی توی دلت ماند و تو نگفتی و خواستی فراموش کنی
مثلا و خودت را به یک راه دیگری زدی و اصلن خواستی وانمود کنی
برای خودت، که اهمیتی ندارد.اما داشت.آنقدر زیاد اهمیت داشت که
هرروز در ناخودآگاهت حتی ،بهش فکر کردی و تفسیرش کردی و
تصورش کردی با حالت های مختلف.بعد کم کم تو میبینی درون
خودت بین یک عالم تصور های درست و غلط فرو رفتی.خیالاتِ
شیرینی که یک روزِ نه خیلی دور آرزویی بود قابل ِ رسیدن ،
حالا جلوی چشمانت دور و دورتر شده و همه ی اینها به خاطر
"نگفتن" بود. به خاطر همیشه دیر رسیدن بود...
پ.ن2 ) گاهی آدم یک نفر را لازم داد که سوال نپرسد،همه چیز
را از قبل میداند، درک میکند و توضیحی بابتش نمیخواهد.بعد تو
حرف بزنی و اوفقط گوش کند و سکوت کند تا تو باور کنی که
حق داری!
و بعد یکهو میبینی یک دنیا حرفِ نگفته، شد.اینقدر زیاد شده و حتی
غیرواقعی که حتی قابل توضیح دادن نیست. از یک جایی شروع شد
که یک چیزی توی دلت ماند و تو نگفتی و خواستی فراموش کنی
مثلا و خودت را به یک راه دیگری زدی و اصلن خواستی وانمود کنی
برای خودت، که اهمیتی ندارد.اما داشت.آنقدر زیاد اهمیت داشت که
هرروز در ناخودآگاهت حتی ،بهش فکر کردی و تفسیرش کردی و
تصورش کردی با حالت های مختلف.بعد کم کم تو میبینی درون
خودت بین یک عالم تصور های درست و غلط فرو رفتی.خیالاتِ
شیرینی که یک روزِ نه خیلی دور آرزویی بود قابل ِ رسیدن ،
حالا جلوی چشمانت دور و دورتر شده و همه ی اینها به خاطر
"نگفتن" بود. به خاطر همیشه دیر رسیدن بود...
پ.ن1) به قول یک دوست:هرگز نباید اجازه داد رنج کشیدنت
طولانی گردد،اینطور همه چیز در دل آدم می میرد نم نم...
را از قبل میداند، درک میکند و توضیحی بابتش نمیخواهد.بعد تو
حرف بزنی و اوفقط گوش کند و سکوت کند تا تو باور کنی که
حق داری!