۱۳۸۸ آذر ۱, یکشنبه
یک شب که در کاخ امیر ضیافتی برپا بود مردی آمد و خود را در
برابر امیر به خاک انداخت و همه اورا نگریستند و دیدند یکی از
چشمانش بیرون آمده و از چشم خانه خالی اش خون میریزد.امیر از
او پرسید:(چه بر سرت آمده؟)مرد در پاسخ گفت :((ای امیر پیشه ی
من دزدیست.امشب برای دزدی به دکان صراف رفتم .وقتی که از پنجره
بالا میرفتم اشتباه کردم و وارد دکان بافنده شدم.در تاریکی روی دستگاه
بافندگی افتادم و چشمم از کاسه درآمد.اکنون ای امیر!میخواهم داد مرا
از مرد بافنده بگیری!))سپس امیر کسی در پی مرد بافنده فرستاد و اوآمد.
و ا میر فرمود تا چشم اورا از کاسه درآورند!بافنده گفت:((ای امیر فرمانت
رواست!سزاست که یکی از چشمان مرا در آورند.اما افسوس!من به هردو
چشمم نیاز دارم تا هردو سوی پارچه ای را که می بافم ببینم.ولی من همسایه
ای دارمکه پینه دوز است و او هم دو چشم دارد و در کار و کسب او هردو
چشم لازم نیست))امیر کسی در پی پینه دوز فرستاد.پینه دوز آمد و یکی
از چشمانش را درآوردند و عدالت اجرا شد.
۱۳۸۸ آبان ۲۴, یکشنبه
باور

مردي تخم عقابي پيدا كرد و آن را در لانه مرغي گذاشت . عقاب با بقيه
جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آن ها بزرگ شد . در تمام زندگيش ، او
همان كارهايي را انجام داد كه مرغ ها مي كردند ؛ براي پيدا كردن
كرم ها و حشرات زمين را مي كند و قدقد مي كرد و گاهي با دست و پا
زدن بسيار ، كمي در هوا پرواز مي كرد . سال ها گذشت و عقاب
خيلي پير شد . روزي پرنده باعظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان
ابري ديد . او با شكوه تمام ، با يك حركت جزئي بالهاي طلاييش
برخلاف جريان شديد باد پرواز مي كرد . عقاب پير بهت زده نگاهش
كرد و پرسيد : « اين كيست ؟» همسايه اش پاسخ داد : « اين يك عقاب
است . سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زميني
هستيم. » عقاب مثل يك مرغ زندگي كرد و مثل يك مرغ مرد . زيرا
!!! فكر مي كرد يك مرغ است
۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه
شازده کوچولو
امشب دوباره شازده کوچولو رو خوندم.بعد از 14 سال!باید اعتراف
کنم همه چیز با اون موقع برام فرق داشت.اون موقع واقعا من شده
بوده بودم شازده کوچولو و میخوندمش اماحالا من همون (آدم بزرگ
های عجیب و غریب)هستم.همونایی که عاشق اعداد هستن و همه
چیز رو با اعداد میسنجن.همونایی که هرروز توی قطار یا مترو
فرقی نداره توی هم می لولن و با عجله این طرف و اونطرف میرن
اما خودشون هم نمیدونن کجا.همونایی که براشون فرقی نداره خار به
چه درد گل میخوره یا آیا گوسفندها گل رو با خار میخورن؟همونایی
که هیچ گلی رو اهلی نکردن و همه ی گل ها و ستاره ها براشون
یکی شدن.
((آدم بزرگ ها عاشق اعداد هستند،وقتی با آنها در مورد یک دوست
جدید حرف میزنید هرگز در مورد مسائل اساسی سوالی نمیپرسند
:(آهنگ صدایش چه طور است؟چه بازی هایی دوست دارد؟آیا پروانه
جمع میکند؟)در عوض میپرسند:(چند سال دارد؟چندتا برادر دارد؟
وزنش چه قدر است؟درآمد پدرش چه طور است؟)و تازه اگر پاسخ
این سوال هارا بگیرند آن شخص را می شناسند.اگر به آدم بزرگ ها
بگویی:(من خانه ای زیبا با آجرهای صورتی که گلدان های شمعدانی
پشت پنجره اش بود و کبوتر روی پشت بامش دیدم)هرگز قادر نیستند
چنین خانه ای را در ذهنشان تصور کنند.باید به آنها بگویی خانه ای
به ارزش صدهزارپوند دیدم!آن وقت میگویند:(اوه!چه قشنگ!)
اگر این کتاب را هرگز نخوانده اید حتما بخوانیدش لطفا.برای اینکه در
این وانفسا فلسفه ی هستی فراموشمان نشود و همچنین رویاهایمان
،لازم است.به نظرم اگزوپری این کتاب را دروقع برای آدم بزرگ های
عجیب و غریب نوشته.
پ.ن)به خاطر این فونت عجیب و غریب بلاگر عذرخواهی میکنم.
!!باور کنید تقصیرمن نیست.عجیب است واقعا
۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه
!!نقدی بر سریال آموزنده ی دلنوازان

موارد نقض حقوق است نه زندانی کردن)و شانس آوردی و زنده ماندی بیا
رسانه ی وظین !!را بالا ببرند.
پ.ن)منظور از وظین،همان وزین است.به حساب بی سوادی
من نگذارید لطفا!گاهی همین وظین هم برای بعضی چیزها زیاد است.
۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه
همه منشاء دیگری دارند.عاریه ای اند.یا دیگران این اندیشه ها را
در تو انباشته اند،یا خود آنها را احمقانه در خود انبار کرده ای.
اما هیچکدام از آن تو نیستند...
این دو واژه را باید بفهمی،وجدان و آگاهی
آگاهی از آن توست،وجدان را جامعه به تو داده
این تحمیلی بر آگاهی ست.جوامع مختلف ایده های متفاوتی
را بر آگاهی تحمیل می کنند.همه به نحوی این کار را می کنند.
و هنگامی که چیزی بر آگاهی تحمیل گردید
دیگر نمیتوانی نوای آن را بشنوی
دور مانده است ،دور....
انسان های نا آگاه قابل پیش بینی اند
می توانی راحت به بازی شان بگیری،می توانی به انجام کاری
وادارشان کنی.حرف بر زبانشان بگذاری
حتی کارهایی می کنند که هرگز قصد انجامش را نداشته اند
و چیزهایی می گویند که هرگز قصد گفتنشان نداشته اند
اما انسان آگاه تنها پاسخ می گوید:
او در دست های تو نیست
نمیتوانی تحقیرش کنی،نمی توانی به کار وادارش کنی.....
برگرفته از کتاب:بشنو از این خموش
تالیف:شری راجینیش(فیلسوف هندی)
۱۳۸۸ مهر ۲۸, سهشنبه
فوت کرد و همه ی مشتریان مش میرزا مجبور شدند پیش سیدآقا بروند.
و گرنه سید آقا نه شکسته بندی بلد بود نه ختنه و نه دندان کشیدن.
حتی سلمانی ساده اش را هم نمیدانست.دفعه ی آخری که کدخدا از
مکه برگشت ،برایش یک ماشین اصلاح دستی ساده آورد که موها
را با شماره ی صفر، دو و چهار می زد.مردم هم که شنیدند
هیجان زده هجوم آوردند که اگر بشود ،سید آقا سر
آنها را هم با ماشین اصلاح بزند.سید آقا هم که درآمدی نداشت
کله ای یک قران و ده شاهی گرفت و کله ها را اصلاح کرد،
یک قران برای زدن کله و ده شاهی برای چای دارچین
که پسرآقا می آورد.سید آقا خیلی زود فهمید که موی شماره ی
صفر و دو دیرتر بلند می شود و سود چندانی ندارد و دیگر موی
کسی را با غیر از شماره ی چهار نزد.مردم هم خیلی زود عادت
کردند و فهمیدند که مو یا بلند است یا شماره ی چهار!! دندان ها را
با انبردست می کشید و پنج قران می گرفت و گاهی یکی دو دندان
را همان حین میشکست. دست و پای شکسته و دررفته ی مردم را
بدون آنکه جا بیاندازد،زردچوبه و زرده تخم مرغ میگذاشت و تخته بند
میکرد،شش قران و شش شاهی.البته تخم مرغ را جدا حساب میکرد
پنج شاهی.برای ختنه هم هفت قران و سه شاهی میگرفت،همان قیچی
قراضه و فرسوده ی سلمانی را روی آتش میگرفت و البته چشمش
هم خوب نمی دید...و آنچه خیال کدخدا و ریش سفیدان ده را راحت
می کرد این بود که کسی هست که موهایشان را بزند ودست شکسته
و دررفته شان را تخته بند کند و از همه مهم تر حکم خدا را اجرا کند،...حتی
به غلط...به هر شکلی...به هر قیمتی....
منبع
بی ربط نوشت: این روزا این دکلمه ی شعر شاملو با صدای خودش رو زیاد گوش میدم.
:با یه آهنگ زیبا از فریدون شهبازیان.خیلی قشنگه.یه فلسفه ی دلچسبی داره که من دوستش دارم
اما نه خدا و نه شیطان
سرنوشت ترا بتی رقم زد
که دیگران می پرستیدند
بتی که
...دیگران اش می پرستیدند
۱۳۸۸ مهر ۱۴, سهشنبه
! حکم شرع
۱۳۸۸ آذر ۱, یکشنبه
یک شب که در کاخ امیر ضیافتی برپا بود مردی آمد و خود را در
برابر امیر به خاک انداخت و همه اورا نگریستند و دیدند یکی از
چشمانش بیرون آمده و از چشم خانه خالی اش خون میریزد.امیر از
او پرسید:(چه بر سرت آمده؟)مرد در پاسخ گفت :((ای امیر پیشه ی
من دزدیست.امشب برای دزدی به دکان صراف رفتم .وقتی که از پنجره
بالا میرفتم اشتباه کردم و وارد دکان بافنده شدم.در تاریکی روی دستگاه
بافندگی افتادم و چشمم از کاسه درآمد.اکنون ای امیر!میخواهم داد مرا
از مرد بافنده بگیری!))سپس امیر کسی در پی مرد بافنده فرستاد و اوآمد.
و ا میر فرمود تا چشم اورا از کاسه درآورند!بافنده گفت:((ای امیر فرمانت
رواست!سزاست که یکی از چشمان مرا در آورند.اما افسوس!من به هردو
چشمم نیاز دارم تا هردو سوی پارچه ای را که می بافم ببینم.ولی من همسایه
ای دارمکه پینه دوز است و او هم دو چشم دارد و در کار و کسب او هردو
چشم لازم نیست))امیر کسی در پی پینه دوز فرستاد.پینه دوز آمد و یکی
از چشمانش را درآوردند و عدالت اجرا شد.
۱۳۸۸ آبان ۲۴, یکشنبه
باور

مردي تخم عقابي پيدا كرد و آن را در لانه مرغي گذاشت . عقاب با بقيه
جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آن ها بزرگ شد . در تمام زندگيش ، او
همان كارهايي را انجام داد كه مرغ ها مي كردند ؛ براي پيدا كردن
كرم ها و حشرات زمين را مي كند و قدقد مي كرد و گاهي با دست و پا
زدن بسيار ، كمي در هوا پرواز مي كرد . سال ها گذشت و عقاب
خيلي پير شد . روزي پرنده باعظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان
ابري ديد . او با شكوه تمام ، با يك حركت جزئي بالهاي طلاييش
برخلاف جريان شديد باد پرواز مي كرد . عقاب پير بهت زده نگاهش
كرد و پرسيد : « اين كيست ؟» همسايه اش پاسخ داد : « اين يك عقاب
است . سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زميني
هستيم. » عقاب مثل يك مرغ زندگي كرد و مثل يك مرغ مرد . زيرا
!!! فكر مي كرد يك مرغ است
۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه
شازده کوچولو
امشب دوباره شازده کوچولو رو خوندم.بعد از 14 سال!باید اعتراف
کنم همه چیز با اون موقع برام فرق داشت.اون موقع واقعا من شده
بوده بودم شازده کوچولو و میخوندمش اماحالا من همون (آدم بزرگ
های عجیب و غریب)هستم.همونایی که عاشق اعداد هستن و همه
چیز رو با اعداد میسنجن.همونایی که هرروز توی قطار یا مترو
فرقی نداره توی هم می لولن و با عجله این طرف و اونطرف میرن
اما خودشون هم نمیدونن کجا.همونایی که براشون فرقی نداره خار به
چه درد گل میخوره یا آیا گوسفندها گل رو با خار میخورن؟همونایی
که هیچ گلی رو اهلی نکردن و همه ی گل ها و ستاره ها براشون
یکی شدن.
((آدم بزرگ ها عاشق اعداد هستند،وقتی با آنها در مورد یک دوست
جدید حرف میزنید هرگز در مورد مسائل اساسی سوالی نمیپرسند
:(آهنگ صدایش چه طور است؟چه بازی هایی دوست دارد؟آیا پروانه
جمع میکند؟)در عوض میپرسند:(چند سال دارد؟چندتا برادر دارد؟
وزنش چه قدر است؟درآمد پدرش چه طور است؟)و تازه اگر پاسخ
این سوال هارا بگیرند آن شخص را می شناسند.اگر به آدم بزرگ ها
بگویی:(من خانه ای زیبا با آجرهای صورتی که گلدان های شمعدانی
پشت پنجره اش بود و کبوتر روی پشت بامش دیدم)هرگز قادر نیستند
چنین خانه ای را در ذهنشان تصور کنند.باید به آنها بگویی خانه ای
به ارزش صدهزارپوند دیدم!آن وقت میگویند:(اوه!چه قشنگ!)
اگر این کتاب را هرگز نخوانده اید حتما بخوانیدش لطفا.برای اینکه در
این وانفسا فلسفه ی هستی فراموشمان نشود و همچنین رویاهایمان
،لازم است.به نظرم اگزوپری این کتاب را دروقع برای آدم بزرگ های
عجیب و غریب نوشته.
پ.ن)به خاطر این فونت عجیب و غریب بلاگر عذرخواهی میکنم.
!!باور کنید تقصیرمن نیست.عجیب است واقعا
۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه
!!نقدی بر سریال آموزنده ی دلنوازان

موارد نقض حقوق است نه زندانی کردن)و شانس آوردی و زنده ماندی بیا
رسانه ی وظین !!را بالا ببرند.
پ.ن)منظور از وظین،همان وزین است.به حساب بی سوادی
من نگذارید لطفا!گاهی همین وظین هم برای بعضی چیزها زیاد است.
۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه
همه منشاء دیگری دارند.عاریه ای اند.یا دیگران این اندیشه ها را
در تو انباشته اند،یا خود آنها را احمقانه در خود انبار کرده ای.
اما هیچکدام از آن تو نیستند...
این دو واژه را باید بفهمی،وجدان و آگاهی
آگاهی از آن توست،وجدان را جامعه به تو داده
این تحمیلی بر آگاهی ست.جوامع مختلف ایده های متفاوتی
را بر آگاهی تحمیل می کنند.همه به نحوی این کار را می کنند.
و هنگامی که چیزی بر آگاهی تحمیل گردید
دیگر نمیتوانی نوای آن را بشنوی
دور مانده است ،دور....
انسان های نا آگاه قابل پیش بینی اند
می توانی راحت به بازی شان بگیری،می توانی به انجام کاری
وادارشان کنی.حرف بر زبانشان بگذاری
حتی کارهایی می کنند که هرگز قصد انجامش را نداشته اند
و چیزهایی می گویند که هرگز قصد گفتنشان نداشته اند
اما انسان آگاه تنها پاسخ می گوید:
او در دست های تو نیست
نمیتوانی تحقیرش کنی،نمی توانی به کار وادارش کنی.....
برگرفته از کتاب:بشنو از این خموش
تالیف:شری راجینیش(فیلسوف هندی)
۱۳۸۸ مهر ۲۸, سهشنبه
فوت کرد و همه ی مشتریان مش میرزا مجبور شدند پیش سیدآقا بروند.
و گرنه سید آقا نه شکسته بندی بلد بود نه ختنه و نه دندان کشیدن.
حتی سلمانی ساده اش را هم نمیدانست.دفعه ی آخری که کدخدا از
مکه برگشت ،برایش یک ماشین اصلاح دستی ساده آورد که موها
را با شماره ی صفر، دو و چهار می زد.مردم هم که شنیدند
هیجان زده هجوم آوردند که اگر بشود ،سید آقا سر
آنها را هم با ماشین اصلاح بزند.سید آقا هم که درآمدی نداشت
کله ای یک قران و ده شاهی گرفت و کله ها را اصلاح کرد،
یک قران برای زدن کله و ده شاهی برای چای دارچین
که پسرآقا می آورد.سید آقا خیلی زود فهمید که موی شماره ی
صفر و دو دیرتر بلند می شود و سود چندانی ندارد و دیگر موی
کسی را با غیر از شماره ی چهار نزد.مردم هم خیلی زود عادت
کردند و فهمیدند که مو یا بلند است یا شماره ی چهار!! دندان ها را
با انبردست می کشید و پنج قران می گرفت و گاهی یکی دو دندان
را همان حین میشکست. دست و پای شکسته و دررفته ی مردم را
بدون آنکه جا بیاندازد،زردچوبه و زرده تخم مرغ میگذاشت و تخته بند
میکرد،شش قران و شش شاهی.البته تخم مرغ را جدا حساب میکرد
پنج شاهی.برای ختنه هم هفت قران و سه شاهی میگرفت،همان قیچی
قراضه و فرسوده ی سلمانی را روی آتش میگرفت و البته چشمش
هم خوب نمی دید...و آنچه خیال کدخدا و ریش سفیدان ده را راحت
می کرد این بود که کسی هست که موهایشان را بزند ودست شکسته
و دررفته شان را تخته بند کند و از همه مهم تر حکم خدا را اجرا کند،...حتی
به غلط...به هر شکلی...به هر قیمتی....
منبع
بی ربط نوشت: این روزا این دکلمه ی شعر شاملو با صدای خودش رو زیاد گوش میدم.
:با یه آهنگ زیبا از فریدون شهبازیان.خیلی قشنگه.یه فلسفه ی دلچسبی داره که من دوستش دارم
اما نه خدا و نه شیطان
سرنوشت ترا بتی رقم زد
که دیگران می پرستیدند
بتی که
...دیگران اش می پرستیدند
