کاش آب بودم
گر میشد آن باشی که خود خواهی
آدمی بودن
حسرتا
مشکلی ست در مرز ِ ناممکن
نمی بینی؟؟؟
(شاملوی بزرگ)
پ.ن)بعضی وقتا کلمات برای توصیف حال و روز ِ آدم خیلی حقیرن!خیلی...
فیلم این پسر داره دیوونم میکنه.چه بلایی داره سر ِ انسانیت و شرافت میاد؟
۱۳۸۸ بهمن ۱۵, پنجشنبه
داستان زندگی
کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس مینشست که برای
من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود آن هم به سه دلیل:اول اینکه کچل
بود,دوم آنکه سیگار می کشید و سوم -که از همه تهوع آورتر بود-اینکه
در آن سن و سال زن داشت!...چند سالی گذشت و یک روز که با همسرم
از خیابان میگذشتیم آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالی که زن
داشتم,سیگار میکشیدم و کچل شده بودم!! و تازه فهمیدم گاهی آدم از آن دسته
چیزهای بد دیگران ابراز انزجار میکند که در خودش هم وجود دارد....
دکتر شریعتی
من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود آن هم به سه دلیل:اول اینکه کچل
بود,دوم آنکه سیگار می کشید و سوم -که از همه تهوع آورتر بود-اینکه
در آن سن و سال زن داشت!...چند سالی گذشت و یک روز که با همسرم
از خیابان میگذشتیم آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالی که زن
داشتم,سیگار میکشیدم و کچل شده بودم!! و تازه فهمیدم گاهی آدم از آن دسته
چیزهای بد دیگران ابراز انزجار میکند که در خودش هم وجود دارد....
دکتر شریعتی
بی عرضه
داستان کوتاهی از چخوف
چند روز پیش ، خانم یولیا واسیلی یونا ، معلم سر خانه ی بچه ها را
به اتاق کارم دعوت کردم. قرار بود با او تسویه حساب کنم. گفتم:
ــ بفرمایید بنشینید یولیا واسیلی یونا! بیایید حساب و کتابمان را روشن کنیم
… لابد به پول هم احتیاج داریداما آنقدر اهل تعارف هستید که به روی مبارکتان
نمی آورید … خوب … قرارمان با شما ماهی 30 روبل …
ــ نخیر 40 روبل … ! ــ
نه ، قرارمان 30 روبل بود … من یادداشت کرده ام … به مربی های بچه ها
همیشه روبل می دادم … خوب … دو ماه کار کرده اید … ــ دو ماه و پنج روز … ــ
درست دوماه … من یادداشت کرده ام … بنابراین جمع طلب شما می شود 60
روبل … کسرمیشود 9 روز بابت تعطیلات یکشنبه … شما که روزهای یکشنبه با
کولیا کارنمیکردید … جز استراحت و گردش که کاری نداشتید … و سه روز
تعطیلات عید …چهره ی یولیا واسیلی یونا ناگهان سرخ شد ، به والان پیراهن
خود دست برد وچندین بار تکانش داد اما … اما لام تا کام نگفت! …
ــ بله ، 3 روز هم تعطیلات عید … به عبارتی کسر میشود 12 روز … 4 روز
هم که کولیا ناخوش و بستری بود … که در این چهار روز فقط با واریا کار
کردید … 3روز هم گرفتار درد دندان بودید که با کسب اجازه از زنم ، نصف
روز یعنی بعد از ظهرها با بچه ها کار کردید
… 12 و 7 میشود 19 روز … 60 منهای 19 ، باقی میماند 41 روبل … هوم
… درست است؟
چشم چپ یولیا واسیلی یونا سرخ و مرطوب شد. چانه اش لرزید ، با حالت عصبی
سرفه ای کرد و آب بینی اش را بالا کشید. اما … لام تا کام نگفت! …
ــ در ضمن ، شب سال نو ، یک فنجان چایخوری با نعلبکی اش از دستتان افتاد و
خرد شد … پس کسر میشود 2 روبل دیگر بابت فنجان … البته فنجانمان بیش از
اینها می ارزیدــ یادگار خانوادگی بود ــ اما … بگذریم! بقول معروف: آب
که از سر گذشت چه یک نی ، چه صد نی … گذشته از اینها ، روزی به علت عدم
مراقبت شما ، کولیا از درخت بالا رفت و کتش پاره شد … اینهم 10 روبل دیگر
… و باز به علت بی توجهی شما ، کلفت سابقمان کفشهای واریا را دزدید …
شما باید مراقب همه چیز باشید ، بابت همین چیزهاست که حقوق میگیرید.
بگذریم … کسر میشود 5 روبل دیگر … دهم ژانویه مبلغ 10 روبل به شما داده
بودم … به نجوا گفت: ــ من که از شما پولی نگرفته ام … !
ــ من که بیخودی اینجا یادداشت نمی کنم! ــ بسیار خوب … باشد. ــ 41 منهای
27 باقی می ماند 14 … این بار هر دو چشم یولیا واسیلی یونا از اشک پر شد …
قطره های درشت عرق ، بینی دراز و خوش ترکیبش را پوشاند. دخترک بینوا! با
صدایی که می لرزید
گفت: ــ من فقط یک دفعه ــ آنهم از خانمتان ــ پول گرفتم … فقط همین … پول دیگری
نگرفته ام …
ــ راست می گویید ؟ … می بینید ؟ این یکی را یادداشت نکرده بودم … پس 14
منهای 3 میشود 11 … بفرمایید اینهم 11 روبل طلبتان! این 3 روبل ، اینهم دو
اسکناس 3 روبلی دیگر … و اینهم دو اسکناس 1 روبلی … جمعاً 11 روبل
… بفرمایید! و پنج اسکناس سه روبلی و یک روبلی را به طرف او دراز کردم.
اسکناسها را گرفت ، آنها را با انگشتهای لرزانش در جیب پیراهن گذاشت
و زیر لب گفت: ــ مرسی.
از جایم جهیدم و همانجا ، در اتاق ، مشغول قدم زدن شدم. سراسر وجودم از
خشم و غضب، پر شده بود . پرسیدم: ــ « مرسی » بابت چه ؟!! ــ بابت پول
… ــ آخر من که سرتان کلاه گذاشتم!
لعنت بر شیطان ، غارتتان کرده ام! علناً دزدی کرده ام! « مرسی! » چرا ؟!!
ــ پیش از این ، هر جا کار کردم ، همین را هم از من مضایقه می کردند. ــ
مضایقه می کردند ؟ هیچ جای تعجب نیست! ببینید ، تا حالا با شما شوخی میکردم ،
قصد داشتم درس تلخی به شما بدهم … هشتاد روبل طلبتان را میدهم … همه اش
توی آن پاکتی است که ملاحظه اش میکنید! اما حیف آدم نیست که اینقدر بی دست
و پا باشد؟ چرا اعتراض نمیکنید؟ چرا سکوت میکنید؟ در دنیای ما چطور ممکن است
انسان ، تلخ زبانی بلد نباشد؟
چطور ممکن است اینقدر بی عرضه باشد؟! به تلخی لبخند زد. در چهره اش خواندم:
« آره ، ممکن است! » بخاطر درس تلخی که به او داده بودم از او پوزش خواستم و
به رغم حیرت فراوانش ، 80 روبل طلبش را پرداختم. با حجب و کمروئی
، تشکر کرد و از در بیرون رفت … به پشت سر او نگریستم و با خود فکر کردم:
« در دنیای ما ، قوی بودن و زور گفتن ، چه سهل و ساده است! ».
۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه
تولد!!
امروز صبح اومدم پست جدید بزارم و تولد وبلاگم رو تبریک بگم. مثل همیشه اول رفتم بالاترین
رو چک کنم ببینم خبر جدیدی هست یا نه؟خبر ِ جدید بود.گرچه تیتر تکراری بود اما اینبار
قربانی ها جدید بودن. جلوی مونیتور خشکم زد.سرم گیج رفت و اصلا یه لحظه نفهمیدم کجا هستم.
وقتی عکساشون رو دیدم بدتر شدم.خیلی جوون بودن,خیلی!نمیدونم با این اوضاع بازم جایی برای
تبریک تولد باقی میمونه یا نه؟
البته باید بگم به لطف بلاگفای محترم که در راستای آزادی اندیشه و بیان وبلاگ قبلیم رو نیست
و نابود کرد تاریخ دقیق اولین پست یادم نیست.ولی مطمئنم که توی همین روزا بود که بعد از
خلاص شدن از امتحان ها و در تعطیلات ِ بین ِ ترم تصمیم گرفتم وبلاگ داشته باشم.
احساس کردم یه جایی باید حرف بزنم.میدونم که مسیر وبلاگم توی این مدت تغییر کرده.
به خصوص بعد از اون جریاناتی که همه میدونن چیه و نیازی به گفتنش نیست لحن و محتوای
مطالب تغییر کرد که باید بگم خیلی اختیاری نیست و نا خودآگاهه.بعضی وقتا آدم اگه یه حرف هایی
رو نزنه خفه میشه!توی این مدت دوستای خیلی خیلی خوبی پیدا کردم که بدون اغراق باید بگم
وابستگیم به شما بیشتر از دوستای دنیای واقعیم شده.چیزای زیادی هم یاد گرفتم که برام ارزشمنده
.دوست دارم بهم بگین که بهتره چه کارایی انجام بدم و یا چه چیزایی رو دوست ندارین که
اصلاحش کنم. بدون تعارف بگین لطفا.امیدوارم موندنم اینجا پایدار بمونه ودوستی هامون همینطور
صادقانه و قشنگ.از همتون به خاطر حضور و همراهی تون یه دنیا ممنونم.
دوستتون دارم و امیدوارم سال دیگه تولد اینجا رو در شرایط بهتری جشن بگیریم.
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود
زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت...
و این شعر زیبا از هوشنگ ابتهاج تقدیم به روح سبز دو یار دبستانی که امروز صبح رفتند
تا نغمه ی آزادی را در آسمان ها بخوانند,برای آرش بیست ساله و همه ی آرزوهای سبز
خبر کوتاه بود : - " اعدام شان کردند "
خروش ِ دخترک برخاست
لبش لرزید دو چشم ِ خسته اش از اشک پر شد گریه را سر داد ...
و من با کوششی پر درد اشکم را نهان کردم - چرا اعدامشان کردند ؟
می پرسد ز من با چشم ِ اشک آلود چرا اعدام شان کردند ؟ -
عزیزم دخترم !آنجا ، شگفت انگیز دنیایی ست :
دروغ و دشمتی فرمانروایی می کند آنجا طلا ، این کیمیای خون ِ انسان ها
خدایی می کند
آنجا شگفت انگیز دنیایی که همچون قرن های دور
هنوز از ننگ ِ آزار ِ سیاهان دامن آلوده ست
در آنجا حق و انسان حرف هایی پوچ و بیوده ست
در آنجا رهزنی ، آدمکشی ، خونریزی آزاد است
و دست و پای آزادی ست در زنجیر
عزیزم دخترم !آنان برای دشمنی با من برای دشمنی با تو
برای دشمنی با راستی اعدام شان کردند و هنگامی که یاران
با سرود ِ زندگی بر لب به سوی مرگ می رفتند امیدی آشنا
می زد چو گل در چشم شان لبخند به شوق ِ زندگی آواز می خواندند
و تا پایان به راه ِ روشن ِ خود با وفا ماندند
عزیزم !پاک کن از چهره اشکت را ز جا برخیز !تو در من زنده ای ،
من در تو ، ما هرگز نمی میریم
من و تو با هزاران ِ دیگر این راه را دنبال می گیریم
از آن ِ ماست پیروزی
از آن ِ ماست فردا با همه شادی و بهروزی
عزیزم !کار ِ دنیا رو به آبادی ست و هر لاله که از خون ِ شهیدان می دمد امروز
نوید ِ روز ِ آزادی ست....
رو چک کنم ببینم خبر جدیدی هست یا نه؟خبر ِ جدید بود.گرچه تیتر تکراری بود اما اینبار
قربانی ها جدید بودن. جلوی مونیتور خشکم زد.سرم گیج رفت و اصلا یه لحظه نفهمیدم کجا هستم.
وقتی عکساشون رو دیدم بدتر شدم.خیلی جوون بودن,خیلی!نمیدونم با این اوضاع بازم جایی برای
تبریک تولد باقی میمونه یا نه؟
البته باید بگم به لطف بلاگفای محترم که در راستای آزادی اندیشه و بیان وبلاگ قبلیم رو نیست
و نابود کرد تاریخ دقیق اولین پست یادم نیست.ولی مطمئنم که توی همین روزا بود که بعد از
خلاص شدن از امتحان ها و در تعطیلات ِ بین ِ ترم تصمیم گرفتم وبلاگ داشته باشم.
احساس کردم یه جایی باید حرف بزنم.میدونم که مسیر وبلاگم توی این مدت تغییر کرده.
به خصوص بعد از اون جریاناتی که همه میدونن چیه و نیازی به گفتنش نیست لحن و محتوای
مطالب تغییر کرد که باید بگم خیلی اختیاری نیست و نا خودآگاهه.بعضی وقتا آدم اگه یه حرف هایی
رو نزنه خفه میشه!توی این مدت دوستای خیلی خیلی خوبی پیدا کردم که بدون اغراق باید بگم
وابستگیم به شما بیشتر از دوستای دنیای واقعیم شده.چیزای زیادی هم یاد گرفتم که برام ارزشمنده
.دوست دارم بهم بگین که بهتره چه کارایی انجام بدم و یا چه چیزایی رو دوست ندارین که
اصلاحش کنم. بدون تعارف بگین لطفا.امیدوارم موندنم اینجا پایدار بمونه ودوستی هامون همینطور
صادقانه و قشنگ.از همتون به خاطر حضور و همراهی تون یه دنیا ممنونم.
دوستتون دارم و امیدوارم سال دیگه تولد اینجا رو در شرایط بهتری جشن بگیریم.
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود
زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت...
و این شعر زیبا از هوشنگ ابتهاج تقدیم به روح سبز دو یار دبستانی که امروز صبح رفتند
تا نغمه ی آزادی را در آسمان ها بخوانند,برای آرش بیست ساله و همه ی آرزوهای سبز
و قشنگش,برای خواهرزاده اش که به دنیا نیامده از رنج ها و غصه های مادرش ,نیستی
را به هستی در این برزخ ترجیح داد:
خبر کوتاه بود : - " اعدام شان کردند "
خروش ِ دخترک برخاست
لبش لرزید دو چشم ِ خسته اش از اشک پر شد گریه را سر داد ...
و من با کوششی پر درد اشکم را نهان کردم - چرا اعدامشان کردند ؟
می پرسد ز من با چشم ِ اشک آلود چرا اعدام شان کردند ؟ -
عزیزم دخترم !آنجا ، شگفت انگیز دنیایی ست :
دروغ و دشمتی فرمانروایی می کند آنجا طلا ، این کیمیای خون ِ انسان ها
خدایی می کند
آنجا شگفت انگیز دنیایی که همچون قرن های دور
هنوز از ننگ ِ آزار ِ سیاهان دامن آلوده ست
در آنجا حق و انسان حرف هایی پوچ و بیوده ست
در آنجا رهزنی ، آدمکشی ، خونریزی آزاد است
و دست و پای آزادی ست در زنجیر
عزیزم دخترم !آنان برای دشمنی با من برای دشمنی با تو
برای دشمنی با راستی اعدام شان کردند و هنگامی که یاران
با سرود ِ زندگی بر لب به سوی مرگ می رفتند امیدی آشنا
می زد چو گل در چشم شان لبخند به شوق ِ زندگی آواز می خواندند
و تا پایان به راه ِ روشن ِ خود با وفا ماندند
عزیزم !پاک کن از چهره اشکت را ز جا برخیز !تو در من زنده ای ،
من در تو ، ما هرگز نمی میریم
من و تو با هزاران ِ دیگر این راه را دنبال می گیریم
از آن ِ ماست پیروزی
از آن ِ ماست فردا با همه شادی و بهروزی
عزیزم !کار ِ دنیا رو به آبادی ست و هر لاله که از خون ِ شهیدان می دمد امروز
نوید ِ روز ِ آزادی ست....
۱۳۸۸ بهمن ۲, جمعه
دسته بندی انسان ها

دکتر علی شریعتی:
دسته ی اول:
آنانی که وقتی هستند ،هستند و قتی نیستند هم،نیستند.عمده ی آدم ها حضورشان
مبتنی بر فیزیک است.تنها با لمس ابعاد جسمانی آنها ست که قابل فهم میشوند.بنابراین
اینها تنها هویت جسمی دارند.
دسته ی دوم:
آنانی که وقتی هستند نیستند و وقتی هم که نیستند،نیستند.مردگانی متحرک در جهان،
خودفروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند.بی شخصیت اند
و بی اعتبار،هرگز به چشم نمیایند.مرده و زنده شان یکی است.
دسته ی سوم:
آنانی که وقتی هستند هستند،وقتی هم که نیستند هستند.
آدم های معتبر و با شخصیت.کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و
در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند.کسانی که همواره به خاطر ما می مانند.
دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
دسته ی چهارم:
آنانی که وقتی هستند نیستند،وقتی نیستند هستند.
شگفت انگیز ترین ادم ها در زمان بودنشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که
ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم،اما وقتی از پیش ما میروند ،نرم نرم و اهسته
آهسته درک میکنیم.بازمیشناسیم و میفهمیم که انان چه بودند،چه میگفتند و چه
میخواستند.ما همیشه عاشق این آدم ها هستیم.هزار حرف داریم برایشان.اما
وقتی در مقابلشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند.اختیار از ما سلب میشود.
سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنها مست میشویم و درست در زمانی که میروند
یادمان می آید که چه حرف ها داشتیم و نگفتیم.تعداد این آدم ها در زندگی هرکدام از ما
به اندازه ی انگشت های یک دست هم نمیرسد!
پ.ن)خیلی وقته دنبال آدمی از دسته ی چهارم میگردم و
نمیبینمش. میترسم وقتی رفت پیداش کنم.وقتی دیگه نیست
که باهاش حرف بزنم!!
دسته ی اول:
آنانی که وقتی هستند ،هستند و قتی نیستند هم،نیستند.عمده ی آدم ها حضورشان
مبتنی بر فیزیک است.تنها با لمس ابعاد جسمانی آنها ست که قابل فهم میشوند.بنابراین
اینها تنها هویت جسمی دارند.
دسته ی دوم:
آنانی که وقتی هستند نیستند و وقتی هم که نیستند،نیستند.مردگانی متحرک در جهان،
خودفروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند.بی شخصیت اند
و بی اعتبار،هرگز به چشم نمیایند.مرده و زنده شان یکی است.
دسته ی سوم:
آنانی که وقتی هستند هستند،وقتی هم که نیستند هستند.
آدم های معتبر و با شخصیت.کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و
در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند.کسانی که همواره به خاطر ما می مانند.
دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
دسته ی چهارم:
آنانی که وقتی هستند نیستند،وقتی نیستند هستند.
شگفت انگیز ترین ادم ها در زمان بودنشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که
ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم،اما وقتی از پیش ما میروند ،نرم نرم و اهسته
آهسته درک میکنیم.بازمیشناسیم و میفهمیم که انان چه بودند،چه میگفتند و چه
میخواستند.ما همیشه عاشق این آدم ها هستیم.هزار حرف داریم برایشان.اما
وقتی در مقابلشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند.اختیار از ما سلب میشود.
سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنها مست میشویم و درست در زمانی که میروند
یادمان می آید که چه حرف ها داشتیم و نگفتیم.تعداد این آدم ها در زندگی هرکدام از ما
به اندازه ی انگشت های یک دست هم نمیرسد!
پ.ن)خیلی وقته دنبال آدمی از دسته ی چهارم میگردم و
نمیبینمش. میترسم وقتی رفت پیداش کنم.وقتی دیگه نیست
که باهاش حرف بزنم!!
۱۳۸۸ دی ۲۴, پنجشنبه
۱۳۸۸ دی ۱۹, شنبه
برای آیندگان
برتولت برشت
امروز فقط حرفهای احمقانه بی خطرند
گره بر ابرو نداشتن، از بی احساسی خبر می دهد،و آنکه می خندد
، هنوز خبر هولناک را نشنيده است.اين چه زمانه ايست که حرف زدن از
درختان عين جنايت است وقتی از اين همه تباهی چيزی نگفته باشيم!کسی که
آرام به راه خود می رود گناهکار است زيرا دوستانی که در تنگنا هستند ديگر به او دسترس ندارند
آهای آيندگان، شما که از دل گردابی بيرون می جهيدکه ما را بلعيده است.
وقتی از ضعفهای ما حرف می زنيد از زمانه سخت ما هم چيزی بگوييد.
به ياد آوريد که ما بيش از کفشهامان کشور عوض کرديم.و نوميدانه ميدانهای
جنگ طبقاتی را پشت سر گذاشتيم،آنجا که ستم بود و اعتراضی نبود.اين را خوب
می دانيم:حتی نفرت از حقارت نيزآدم را سنگدل می کند.حتی خشم بر نابرابری هم صدا
را خشن می کند.آخ، ما که خواستيم زمين را برای مهربانی مهيا کنيم خود نتوانستيم
مهربان باشيم.اما شما وقتی به روزی رسيديد که انسان ياور انسان بود
درباره ما با رأفت داوری کنيد!
پ.ن) اگه دیر آپ میکنم ببخشید.به دلیل شروع امتحاناتم و نداشتن وقت حتی
برای سر خاراندن است!!
اشتراک در:
پستها (Atom)
۱۳۸۸ بهمن ۲۳, جمعه
کاش آب بودم
گر میشد آن باشی که خود خواهی
آدمی بودن
حسرتا
مشکلی ست در مرز ِ ناممکن
نمی بینی؟؟؟
(شاملوی بزرگ)
پ.ن)بعضی وقتا کلمات برای توصیف حال و روز ِ آدم خیلی حقیرن!خیلی...
فیلم این پسر داره دیوونم میکنه.چه بلایی داره سر ِ انسانیت و شرافت میاد؟
گر میشد آن باشی که خود خواهی
آدمی بودن
حسرتا
مشکلی ست در مرز ِ ناممکن
نمی بینی؟؟؟
(شاملوی بزرگ)
پ.ن)بعضی وقتا کلمات برای توصیف حال و روز ِ آدم خیلی حقیرن!خیلی...
فیلم این پسر داره دیوونم میکنه.چه بلایی داره سر ِ انسانیت و شرافت میاد؟
۱۳۸۸ بهمن ۱۵, پنجشنبه
داستان زندگی
کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس مینشست که برای
من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود آن هم به سه دلیل:اول اینکه کچل
بود,دوم آنکه سیگار می کشید و سوم -که از همه تهوع آورتر بود-اینکه
در آن سن و سال زن داشت!...چند سالی گذشت و یک روز که با همسرم
از خیابان میگذشتیم آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالی که زن
داشتم,سیگار میکشیدم و کچل شده بودم!! و تازه فهمیدم گاهی آدم از آن دسته
چیزهای بد دیگران ابراز انزجار میکند که در خودش هم وجود دارد....
دکتر شریعتی
من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود آن هم به سه دلیل:اول اینکه کچل
بود,دوم آنکه سیگار می کشید و سوم -که از همه تهوع آورتر بود-اینکه
در آن سن و سال زن داشت!...چند سالی گذشت و یک روز که با همسرم
از خیابان میگذشتیم آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالی که زن
داشتم,سیگار میکشیدم و کچل شده بودم!! و تازه فهمیدم گاهی آدم از آن دسته
چیزهای بد دیگران ابراز انزجار میکند که در خودش هم وجود دارد....
دکتر شریعتی
بی عرضه
داستان کوتاهی از چخوف
چند روز پیش ، خانم یولیا واسیلی یونا ، معلم سر خانه ی بچه ها را
به اتاق کارم دعوت کردم. قرار بود با او تسویه حساب کنم. گفتم:
ــ بفرمایید بنشینید یولیا واسیلی یونا! بیایید حساب و کتابمان را روشن کنیم
… لابد به پول هم احتیاج داریداما آنقدر اهل تعارف هستید که به روی مبارکتان
نمی آورید … خوب … قرارمان با شما ماهی 30 روبل …
ــ نخیر 40 روبل … ! ــ
نه ، قرارمان 30 روبل بود … من یادداشت کرده ام … به مربی های بچه ها
همیشه روبل می دادم … خوب … دو ماه کار کرده اید … ــ دو ماه و پنج روز … ــ
درست دوماه … من یادداشت کرده ام … بنابراین جمع طلب شما می شود 60
روبل … کسرمیشود 9 روز بابت تعطیلات یکشنبه … شما که روزهای یکشنبه با
کولیا کارنمیکردید … جز استراحت و گردش که کاری نداشتید … و سه روز
تعطیلات عید …چهره ی یولیا واسیلی یونا ناگهان سرخ شد ، به والان پیراهن
خود دست برد وچندین بار تکانش داد اما … اما لام تا کام نگفت! …
ــ بله ، 3 روز هم تعطیلات عید … به عبارتی کسر میشود 12 روز … 4 روز
هم که کولیا ناخوش و بستری بود … که در این چهار روز فقط با واریا کار
کردید … 3روز هم گرفتار درد دندان بودید که با کسب اجازه از زنم ، نصف
روز یعنی بعد از ظهرها با بچه ها کار کردید
… 12 و 7 میشود 19 روز … 60 منهای 19 ، باقی میماند 41 روبل … هوم
… درست است؟
چشم چپ یولیا واسیلی یونا سرخ و مرطوب شد. چانه اش لرزید ، با حالت عصبی
سرفه ای کرد و آب بینی اش را بالا کشید. اما … لام تا کام نگفت! …
ــ در ضمن ، شب سال نو ، یک فنجان چایخوری با نعلبکی اش از دستتان افتاد و
خرد شد … پس کسر میشود 2 روبل دیگر بابت فنجان … البته فنجانمان بیش از
اینها می ارزیدــ یادگار خانوادگی بود ــ اما … بگذریم! بقول معروف: آب
که از سر گذشت چه یک نی ، چه صد نی … گذشته از اینها ، روزی به علت عدم
مراقبت شما ، کولیا از درخت بالا رفت و کتش پاره شد … اینهم 10 روبل دیگر
… و باز به علت بی توجهی شما ، کلفت سابقمان کفشهای واریا را دزدید …
شما باید مراقب همه چیز باشید ، بابت همین چیزهاست که حقوق میگیرید.
بگذریم … کسر میشود 5 روبل دیگر … دهم ژانویه مبلغ 10 روبل به شما داده
بودم … به نجوا گفت: ــ من که از شما پولی نگرفته ام … !
ــ من که بیخودی اینجا یادداشت نمی کنم! ــ بسیار خوب … باشد. ــ 41 منهای
27 باقی می ماند 14 … این بار هر دو چشم یولیا واسیلی یونا از اشک پر شد …
قطره های درشت عرق ، بینی دراز و خوش ترکیبش را پوشاند. دخترک بینوا! با
صدایی که می لرزید
گفت: ــ من فقط یک دفعه ــ آنهم از خانمتان ــ پول گرفتم … فقط همین … پول دیگری
نگرفته ام …
ــ راست می گویید ؟ … می بینید ؟ این یکی را یادداشت نکرده بودم … پس 14
منهای 3 میشود 11 … بفرمایید اینهم 11 روبل طلبتان! این 3 روبل ، اینهم دو
اسکناس 3 روبلی دیگر … و اینهم دو اسکناس 1 روبلی … جمعاً 11 روبل
… بفرمایید! و پنج اسکناس سه روبلی و یک روبلی را به طرف او دراز کردم.
اسکناسها را گرفت ، آنها را با انگشتهای لرزانش در جیب پیراهن گذاشت
و زیر لب گفت: ــ مرسی.
از جایم جهیدم و همانجا ، در اتاق ، مشغول قدم زدن شدم. سراسر وجودم از
خشم و غضب، پر شده بود . پرسیدم: ــ « مرسی » بابت چه ؟!! ــ بابت پول
… ــ آخر من که سرتان کلاه گذاشتم!
لعنت بر شیطان ، غارتتان کرده ام! علناً دزدی کرده ام! « مرسی! » چرا ؟!!
ــ پیش از این ، هر جا کار کردم ، همین را هم از من مضایقه می کردند. ــ
مضایقه می کردند ؟ هیچ جای تعجب نیست! ببینید ، تا حالا با شما شوخی میکردم ،
قصد داشتم درس تلخی به شما بدهم … هشتاد روبل طلبتان را میدهم … همه اش
توی آن پاکتی است که ملاحظه اش میکنید! اما حیف آدم نیست که اینقدر بی دست
و پا باشد؟ چرا اعتراض نمیکنید؟ چرا سکوت میکنید؟ در دنیای ما چطور ممکن است
انسان ، تلخ زبانی بلد نباشد؟
چطور ممکن است اینقدر بی عرضه باشد؟! به تلخی لبخند زد. در چهره اش خواندم:
« آره ، ممکن است! » بخاطر درس تلخی که به او داده بودم از او پوزش خواستم و
به رغم حیرت فراوانش ، 80 روبل طلبش را پرداختم. با حجب و کمروئی
، تشکر کرد و از در بیرون رفت … به پشت سر او نگریستم و با خود فکر کردم:
« در دنیای ما ، قوی بودن و زور گفتن ، چه سهل و ساده است! ».
۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه
تولد!!
امروز صبح اومدم پست جدید بزارم و تولد وبلاگم رو تبریک بگم. مثل همیشه اول رفتم بالاترین
رو چک کنم ببینم خبر جدیدی هست یا نه؟خبر ِ جدید بود.گرچه تیتر تکراری بود اما اینبار
قربانی ها جدید بودن. جلوی مونیتور خشکم زد.سرم گیج رفت و اصلا یه لحظه نفهمیدم کجا هستم.
وقتی عکساشون رو دیدم بدتر شدم.خیلی جوون بودن,خیلی!نمیدونم با این اوضاع بازم جایی برای
تبریک تولد باقی میمونه یا نه؟
البته باید بگم به لطف بلاگفای محترم که در راستای آزادی اندیشه و بیان وبلاگ قبلیم رو نیست
و نابود کرد تاریخ دقیق اولین پست یادم نیست.ولی مطمئنم که توی همین روزا بود که بعد از
خلاص شدن از امتحان ها و در تعطیلات ِ بین ِ ترم تصمیم گرفتم وبلاگ داشته باشم.
احساس کردم یه جایی باید حرف بزنم.میدونم که مسیر وبلاگم توی این مدت تغییر کرده.
به خصوص بعد از اون جریاناتی که همه میدونن چیه و نیازی به گفتنش نیست لحن و محتوای
مطالب تغییر کرد که باید بگم خیلی اختیاری نیست و نا خودآگاهه.بعضی وقتا آدم اگه یه حرف هایی
رو نزنه خفه میشه!توی این مدت دوستای خیلی خیلی خوبی پیدا کردم که بدون اغراق باید بگم
وابستگیم به شما بیشتر از دوستای دنیای واقعیم شده.چیزای زیادی هم یاد گرفتم که برام ارزشمنده
.دوست دارم بهم بگین که بهتره چه کارایی انجام بدم و یا چه چیزایی رو دوست ندارین که
اصلاحش کنم. بدون تعارف بگین لطفا.امیدوارم موندنم اینجا پایدار بمونه ودوستی هامون همینطور
صادقانه و قشنگ.از همتون به خاطر حضور و همراهی تون یه دنیا ممنونم.
دوستتون دارم و امیدوارم سال دیگه تولد اینجا رو در شرایط بهتری جشن بگیریم.
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود
زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت...
و این شعر زیبا از هوشنگ ابتهاج تقدیم به روح سبز دو یار دبستانی که امروز صبح رفتند
تا نغمه ی آزادی را در آسمان ها بخوانند,برای آرش بیست ساله و همه ی آرزوهای سبز
خبر کوتاه بود : - " اعدام شان کردند "
خروش ِ دخترک برخاست
لبش لرزید دو چشم ِ خسته اش از اشک پر شد گریه را سر داد ...
و من با کوششی پر درد اشکم را نهان کردم - چرا اعدامشان کردند ؟
می پرسد ز من با چشم ِ اشک آلود چرا اعدام شان کردند ؟ -
عزیزم دخترم !آنجا ، شگفت انگیز دنیایی ست :
دروغ و دشمتی فرمانروایی می کند آنجا طلا ، این کیمیای خون ِ انسان ها
خدایی می کند
آنجا شگفت انگیز دنیایی که همچون قرن های دور
هنوز از ننگ ِ آزار ِ سیاهان دامن آلوده ست
در آنجا حق و انسان حرف هایی پوچ و بیوده ست
در آنجا رهزنی ، آدمکشی ، خونریزی آزاد است
و دست و پای آزادی ست در زنجیر
عزیزم دخترم !آنان برای دشمنی با من برای دشمنی با تو
برای دشمنی با راستی اعدام شان کردند و هنگامی که یاران
با سرود ِ زندگی بر لب به سوی مرگ می رفتند امیدی آشنا
می زد چو گل در چشم شان لبخند به شوق ِ زندگی آواز می خواندند
و تا پایان به راه ِ روشن ِ خود با وفا ماندند
عزیزم !پاک کن از چهره اشکت را ز جا برخیز !تو در من زنده ای ،
من در تو ، ما هرگز نمی میریم
من و تو با هزاران ِ دیگر این راه را دنبال می گیریم
از آن ِ ماست پیروزی
از آن ِ ماست فردا با همه شادی و بهروزی
عزیزم !کار ِ دنیا رو به آبادی ست و هر لاله که از خون ِ شهیدان می دمد امروز
نوید ِ روز ِ آزادی ست....
رو چک کنم ببینم خبر جدیدی هست یا نه؟خبر ِ جدید بود.گرچه تیتر تکراری بود اما اینبار
قربانی ها جدید بودن. جلوی مونیتور خشکم زد.سرم گیج رفت و اصلا یه لحظه نفهمیدم کجا هستم.
وقتی عکساشون رو دیدم بدتر شدم.خیلی جوون بودن,خیلی!نمیدونم با این اوضاع بازم جایی برای
تبریک تولد باقی میمونه یا نه؟
البته باید بگم به لطف بلاگفای محترم که در راستای آزادی اندیشه و بیان وبلاگ قبلیم رو نیست
و نابود کرد تاریخ دقیق اولین پست یادم نیست.ولی مطمئنم که توی همین روزا بود که بعد از
خلاص شدن از امتحان ها و در تعطیلات ِ بین ِ ترم تصمیم گرفتم وبلاگ داشته باشم.
احساس کردم یه جایی باید حرف بزنم.میدونم که مسیر وبلاگم توی این مدت تغییر کرده.
به خصوص بعد از اون جریاناتی که همه میدونن چیه و نیازی به گفتنش نیست لحن و محتوای
مطالب تغییر کرد که باید بگم خیلی اختیاری نیست و نا خودآگاهه.بعضی وقتا آدم اگه یه حرف هایی
رو نزنه خفه میشه!توی این مدت دوستای خیلی خیلی خوبی پیدا کردم که بدون اغراق باید بگم
وابستگیم به شما بیشتر از دوستای دنیای واقعیم شده.چیزای زیادی هم یاد گرفتم که برام ارزشمنده
.دوست دارم بهم بگین که بهتره چه کارایی انجام بدم و یا چه چیزایی رو دوست ندارین که
اصلاحش کنم. بدون تعارف بگین لطفا.امیدوارم موندنم اینجا پایدار بمونه ودوستی هامون همینطور
صادقانه و قشنگ.از همتون به خاطر حضور و همراهی تون یه دنیا ممنونم.
دوستتون دارم و امیدوارم سال دیگه تولد اینجا رو در شرایط بهتری جشن بگیریم.
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود
زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت...
و این شعر زیبا از هوشنگ ابتهاج تقدیم به روح سبز دو یار دبستانی که امروز صبح رفتند
تا نغمه ی آزادی را در آسمان ها بخوانند,برای آرش بیست ساله و همه ی آرزوهای سبز
و قشنگش,برای خواهرزاده اش که به دنیا نیامده از رنج ها و غصه های مادرش ,نیستی
را به هستی در این برزخ ترجیح داد:
خبر کوتاه بود : - " اعدام شان کردند "
خروش ِ دخترک برخاست
لبش لرزید دو چشم ِ خسته اش از اشک پر شد گریه را سر داد ...
و من با کوششی پر درد اشکم را نهان کردم - چرا اعدامشان کردند ؟
می پرسد ز من با چشم ِ اشک آلود چرا اعدام شان کردند ؟ -
عزیزم دخترم !آنجا ، شگفت انگیز دنیایی ست :
دروغ و دشمتی فرمانروایی می کند آنجا طلا ، این کیمیای خون ِ انسان ها
خدایی می کند
آنجا شگفت انگیز دنیایی که همچون قرن های دور
هنوز از ننگ ِ آزار ِ سیاهان دامن آلوده ست
در آنجا حق و انسان حرف هایی پوچ و بیوده ست
در آنجا رهزنی ، آدمکشی ، خونریزی آزاد است
و دست و پای آزادی ست در زنجیر
عزیزم دخترم !آنان برای دشمنی با من برای دشمنی با تو
برای دشمنی با راستی اعدام شان کردند و هنگامی که یاران
با سرود ِ زندگی بر لب به سوی مرگ می رفتند امیدی آشنا
می زد چو گل در چشم شان لبخند به شوق ِ زندگی آواز می خواندند
و تا پایان به راه ِ روشن ِ خود با وفا ماندند
عزیزم !پاک کن از چهره اشکت را ز جا برخیز !تو در من زنده ای ،
من در تو ، ما هرگز نمی میریم
من و تو با هزاران ِ دیگر این راه را دنبال می گیریم
از آن ِ ماست پیروزی
از آن ِ ماست فردا با همه شادی و بهروزی
عزیزم !کار ِ دنیا رو به آبادی ست و هر لاله که از خون ِ شهیدان می دمد امروز
نوید ِ روز ِ آزادی ست....
۱۳۸۸ بهمن ۲, جمعه
دسته بندی انسان ها

دکتر علی شریعتی:
دسته ی اول:
آنانی که وقتی هستند ،هستند و قتی نیستند هم،نیستند.عمده ی آدم ها حضورشان
مبتنی بر فیزیک است.تنها با لمس ابعاد جسمانی آنها ست که قابل فهم میشوند.بنابراین
اینها تنها هویت جسمی دارند.
دسته ی دوم:
آنانی که وقتی هستند نیستند و وقتی هم که نیستند،نیستند.مردگانی متحرک در جهان،
خودفروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند.بی شخصیت اند
و بی اعتبار،هرگز به چشم نمیایند.مرده و زنده شان یکی است.
دسته ی سوم:
آنانی که وقتی هستند هستند،وقتی هم که نیستند هستند.
آدم های معتبر و با شخصیت.کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و
در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند.کسانی که همواره به خاطر ما می مانند.
دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
دسته ی چهارم:
آنانی که وقتی هستند نیستند،وقتی نیستند هستند.
شگفت انگیز ترین ادم ها در زمان بودنشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که
ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم،اما وقتی از پیش ما میروند ،نرم نرم و اهسته
آهسته درک میکنیم.بازمیشناسیم و میفهمیم که انان چه بودند،چه میگفتند و چه
میخواستند.ما همیشه عاشق این آدم ها هستیم.هزار حرف داریم برایشان.اما
وقتی در مقابلشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند.اختیار از ما سلب میشود.
سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنها مست میشویم و درست در زمانی که میروند
یادمان می آید که چه حرف ها داشتیم و نگفتیم.تعداد این آدم ها در زندگی هرکدام از ما
به اندازه ی انگشت های یک دست هم نمیرسد!
پ.ن)خیلی وقته دنبال آدمی از دسته ی چهارم میگردم و
نمیبینمش. میترسم وقتی رفت پیداش کنم.وقتی دیگه نیست
که باهاش حرف بزنم!!
دسته ی اول:
آنانی که وقتی هستند ،هستند و قتی نیستند هم،نیستند.عمده ی آدم ها حضورشان
مبتنی بر فیزیک است.تنها با لمس ابعاد جسمانی آنها ست که قابل فهم میشوند.بنابراین
اینها تنها هویت جسمی دارند.
دسته ی دوم:
آنانی که وقتی هستند نیستند و وقتی هم که نیستند،نیستند.مردگانی متحرک در جهان،
خودفروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند.بی شخصیت اند
و بی اعتبار،هرگز به چشم نمیایند.مرده و زنده شان یکی است.
دسته ی سوم:
آنانی که وقتی هستند هستند،وقتی هم که نیستند هستند.
آدم های معتبر و با شخصیت.کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و
در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند.کسانی که همواره به خاطر ما می مانند.
دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
دسته ی چهارم:
آنانی که وقتی هستند نیستند،وقتی نیستند هستند.
شگفت انگیز ترین ادم ها در زمان بودنشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که
ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم،اما وقتی از پیش ما میروند ،نرم نرم و اهسته
آهسته درک میکنیم.بازمیشناسیم و میفهمیم که انان چه بودند،چه میگفتند و چه
میخواستند.ما همیشه عاشق این آدم ها هستیم.هزار حرف داریم برایشان.اما
وقتی در مقابلشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند.اختیار از ما سلب میشود.
سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنها مست میشویم و درست در زمانی که میروند
یادمان می آید که چه حرف ها داشتیم و نگفتیم.تعداد این آدم ها در زندگی هرکدام از ما
به اندازه ی انگشت های یک دست هم نمیرسد!
پ.ن)خیلی وقته دنبال آدمی از دسته ی چهارم میگردم و
نمیبینمش. میترسم وقتی رفت پیداش کنم.وقتی دیگه نیست
که باهاش حرف بزنم!!
۱۳۸۸ دی ۲۴, پنجشنبه



چقدر دلم برف میخواد
و آزادی
مثل این مرغابی ها
مثل این گوزن
مثل یه انسان
و حتی شاید کمی بیشتر.......
بی ربط نوشت:
اگر میخواهید کمی بخندید و فکر کنید نگاهی به اینجا بیندازید!
۱۳۸۸ دی ۱۹, شنبه
برای آیندگان
برتولت برشت
امروز فقط حرفهای احمقانه بی خطرند
گره بر ابرو نداشتن، از بی احساسی خبر می دهد،و آنکه می خندد
، هنوز خبر هولناک را نشنيده است.اين چه زمانه ايست که حرف زدن از
درختان عين جنايت است وقتی از اين همه تباهی چيزی نگفته باشيم!کسی که
آرام به راه خود می رود گناهکار است زيرا دوستانی که در تنگنا هستند ديگر به او دسترس ندارند
آهای آيندگان، شما که از دل گردابی بيرون می جهيدکه ما را بلعيده است.
وقتی از ضعفهای ما حرف می زنيد از زمانه سخت ما هم چيزی بگوييد.
به ياد آوريد که ما بيش از کفشهامان کشور عوض کرديم.و نوميدانه ميدانهای
جنگ طبقاتی را پشت سر گذاشتيم،آنجا که ستم بود و اعتراضی نبود.اين را خوب
می دانيم:حتی نفرت از حقارت نيزآدم را سنگدل می کند.حتی خشم بر نابرابری هم صدا
را خشن می کند.آخ، ما که خواستيم زمين را برای مهربانی مهيا کنيم خود نتوانستيم
مهربان باشيم.اما شما وقتی به روزی رسيديد که انسان ياور انسان بود
درباره ما با رأفت داوری کنيد!
پ.ن) اگه دیر آپ میکنم ببخشید.به دلیل شروع امتحاناتم و نداشتن وقت حتی
برای سر خاراندن است!!
اشتراک در:
پستها (Atom)