۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

نه عادلانه نه زیبا بود جهان


 پیش از انکه ما به صحنه براییم !
 
به عدل دست نایافته اندیشیدیم          
 
و زیبایی در وجود آمد...
 
 
 
 
حسود نیستم.هیچوقت نبودم.چون اصلا هیچوقت زندگی یا موقعیت دیگران برام
 
مهم نبوده.ولی امروز احساس کردم حسودیم شد.نه از روی بدجنسی.بیشتر
 
دلم سوخت برای خودم.دقیقا قابل توصیف نیست.ولی دلم میخواد برم یه جای
 
دور تا دیگه دیدن بی عدالتی های زندگی حالمو بد نکنه!هیچکس رو نشناسم،


هیچکس رو نبینم....

۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه

ساعت از 2 گذشته.مثل اکثر شب ها بیدارم.انگار ساعت بدنم با ساعت شبانه روز لج کرده

و تصمیم گرفته جای روز و شب رو عوض کنه!مهم نیست اصلا.مهم منم که از این وضع راضیم.

از اینکه همه خواب باشن و من بیدار.تنها، مثل بقیه ی روزها و شب ها.کلیپ ِکنسرت

 خواننده ی مورد علاقه م در(( سن سیرو)) رو میبینم و تصورمیکنم که اونجا، روی سکو ها،

 زیر بارون نشستم و آهنگ هایی رو که همه از حفظم با بقیه میخونم. یاد این می افتم که

میگن آدم هایی که توی رویاهاشون زندگی میکنن دیوونن و بعد به این فکر میکنم که چند

 درصد هم نسلی های من شامل این حکم ناعادلانه میشن! مهم نیست!از فردا باید 4 تا

جزوه ی جدید رو شروع کنم و البته زبان بخونم.چه قدر دوست داشتم زبان ِ رسمی دنیا

 چیز دیگه ای بود! اصلا کی این چیزها روتعیین کرده؟ اینم مهم نیست!

شاید مهم اون 36 نفر کارگرمعدن باشن که تا چند روز دیگه نجات پیدا میکنن و دنیا خیالش

 راحت میشه که یه تراژدی جدید اتفاق نیفتاده که بعد همه مجبور باشن ابراز تاسف کنن یا

 توی میدون شهرها شمع روشن کنن.شاید هیچکدوم از اونا موقع کار فکر نمیکردن یه روز

 خبر اول رسانه های دنیا باشن.مثل من که هیچوقت فکر نمیکردم یه روز همه ی برنامه های

 زندگیم مشروط به چند تا اتفاق محتمل در روزها و ماه های نیومده باشه.همون روز که توی

سرمای یه عصر پاییزی با (ن) پیاده روی میکردیم ومن اطمینان داشتم که همه چیز میتونه

مطابق برنامه م پیش بره. دلم میخواست میتونستم فکر کنم اینم مهم نیست .

صدای بوق زدن ماشین هایی که دارن یه زوج خوشبخت!!رو همراهی میکنن میاد.


این که صدای بوق وقتی ساعت از 2 گذشته بیاد میتونه مهم نباشه ولی خوشبخت شدن


یا نشدن آدم ها مطمئنن خیلی مهمه که به خاطرش جماعتی تا این وقت خیابونا رو


گز میکنن!

درست رو به روی پنجره ی اتاقم یه پنجره هست که همیشه تا دیروقت چراغش روشنه و

 پنجره اش باز.مثل ِمن. خیلی دلم میخواد میتونستم سرک بکشم و ببینم چه شکلیه؟

 داره چیکار میکنه.؟ مثل من بی خوابی به سرش زده؟ معلومه که اینم مهم نیست!




پ.ن)این پرت و پلا ها رو شاید فقط یه بی خواب شده با ذهنی مشوش بفهمه.شاید!

۱۳۸۹ مهر ۱۴, چهارشنبه


عشق را مجالی نیست،حتی آنقدر که بگوید برای چه دوستت می دارد....


                                                                            (شاملو)



بی ربط نوشت) تصمیم گرفتم دیگه فقط نگاه کنم،دست و پا زدن خیلی وقتا بی فایده س!

خدایا،مثل همیشه هرکاری دلت میخواد بکن!!




۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

امروز را به باد سپردم


امشب کنار پنجره بیدار مانده ام


دانم که بامداد


امروز ِ دیگری را با خود می آورد


تا من دو باره آن را


بسپارمش به باد ....



                              

۱۳۸۹ مهر ۳, شنبه

چند روز پیش برنامه ای از بی بی سی دیدم که به شدت تاثیر گذار و تفکر برانگیز بود.همه از

 خلاقیت مردی به نام کریستین بولتانسکی.که فرانسوی ها میگویند یکی از بزرگترین هنرمندان

 زنده ی دنیاست و به نظر من هم اغراق نیست.اولین صحنه ،کوهی از لباس های کهنه ی

 انباشته شده بود با دستی بزرگ و آهنین بر فرازش که چند لحظه یکبارمقداری لباس را

بلند میکرد.


خودش میگفت این کار

 درباره ی دست خدا یا تقدیر است.اینکه چرا شما زنده می مانید و دوست شما می میرد و

اینکه چه طور فهم همه چیز نا ممکن است. و چرا هاییتی؟ اینکه مردم می گویند چرا خدا

اینقدر بد است؟ اما بولتانسکی میگفت یکی از جواب ها اینست که خدا اصلا بد نیست.بلکه

 خدا کاری به کار ما ندارد .خدا ما را نمی بیند! در حقیقت این چیدمان میخواست همین را

بگوید.دست خدا یا تقدیر یا هرچیزی که ما اسمش را تعیین میکنیم می آید و تعدادی را می برد

 بدون اینکه آن ها را از قبل دست چین کرده باشد یا سرگذشت تک تک آنها را مرور کرده باشد.

درست مثل همان دست آهنین که لباس ها را بدون اینکه ببیند بر میداشت.این قانون است که

 تعدادی در هر مرحله بروند حالا با هر سرگذشتی.



راستش تصور اینکه ممکن است خدا واقعا ما را نبیند خیلی هم بد نبود! حداقل برای من.شاید

 اینطور توجیه خیلی از مسائل راحت تر شود. چیدمان خلاقانه ی دیگر لباسهایی بود که با

فاصله در کف زمین پراکنده شده بودند.همه متعلق به کسانی که یک روز بودند و حالا نیستند.


بولتانسکی میگفت به نظر او لباس یک

نفر مثل عکس اوست.یک وقت کسی بوده و الان دیگر نیست.شی ئی باقی مانده.به کسی

 مربوط است که دیگر نیست.مثل اسم یک نفر یا ضربان قلبش.و اینکه چه طور در تمام

عمر سعی کرده خاطرات کوچک از آدم ها را نگه دارد و همیشه هم شکست خورده.شما

می توانید عکس یک شخص را نگه دارید ،ضربان قلبش را، و البته همینطور لباسش را

اما نمی توانید آن آدم را نگه دارید...



پ.ن1)شاید توصیف من به اندازه ی دیدن آن صحنه ها تاثیر گذار نباشد اما اگرتوانستید ببینید

 حتما!

پ.ن2)دلم خواست ما هم یک بولتانسکی داشتیم یا من در پاریس بودم!

۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه



پاییز

و منتظر باران می مانم...


پ.ن1)چه نوستالژی عجیبی داره این پاییز.دیدن بچه مدرسه ای ها با کوله پشتی های

رنگی و تصور بوی  کتاب های نو و دفترهای سفید و پاک کن های خوش بو...


پ.ن2)تعداد قاصدک هایی که از پنجره ی باز به اتاقم پناه میارن 2 تا شد.و من که

مثل بچه ها توی یه صندوق کوچیک گذاشته م و منتظرم که زیاد شن!





۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

موش گفت:

- افسوس!. دنيا روز به روز تنگ تر مي شود. سابق جهان چنان دنگال بود كه ترسم مي گرفت.

 دويدوم و دويدم تا دست آخر هنگامي كه ديدم از هر نقطه ي افق ديوار هايي سر به آسمان

مي كشند آسوده خاطر شدم. اما اين ديوار هاي بلند با چنان سرعتي به هم نزديك مي شوند

 كه من از هم اكنون خودم را در آخرِ خط مي بينم و تله اي كه بايد در آن افتم پيش چشمم است.


- چاره ات در اين است كه جهتت را عوض كني.


گربه در حالي كه او را مي دريد چنين گفت!


(فرانتس کافکا)



پ.ن)یکی از بهترین دوستانم هم مهاجرت کرد و رفت به سرزمین آرزوهایش.

ای کاش جسارت رفتن داشتم.ای کاش وابستگی ها کم تر میشد...


۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

نه عادلانه نه زیبا بود جهان


 پیش از انکه ما به صحنه براییم !
 
به عدل دست نایافته اندیشیدیم          
 
و زیبایی در وجود آمد...
 
 
 
 
حسود نیستم.هیچوقت نبودم.چون اصلا هیچوقت زندگی یا موقعیت دیگران برام
 
مهم نبوده.ولی امروز احساس کردم حسودیم شد.نه از روی بدجنسی.بیشتر
 
دلم سوخت برای خودم.دقیقا قابل توصیف نیست.ولی دلم میخواد برم یه جای
 
دور تا دیگه دیدن بی عدالتی های زندگی حالمو بد نکنه!هیچکس رو نشناسم،


هیچکس رو نبینم....

۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه

ساعت از 2 گذشته.مثل اکثر شب ها بیدارم.انگار ساعت بدنم با ساعت شبانه روز لج کرده

و تصمیم گرفته جای روز و شب رو عوض کنه!مهم نیست اصلا.مهم منم که از این وضع راضیم.

از اینکه همه خواب باشن و من بیدار.تنها، مثل بقیه ی روزها و شب ها.کلیپ ِکنسرت

 خواننده ی مورد علاقه م در(( سن سیرو)) رو میبینم و تصورمیکنم که اونجا، روی سکو ها،

 زیر بارون نشستم و آهنگ هایی رو که همه از حفظم با بقیه میخونم. یاد این می افتم که

میگن آدم هایی که توی رویاهاشون زندگی میکنن دیوونن و بعد به این فکر میکنم که چند

 درصد هم نسلی های من شامل این حکم ناعادلانه میشن! مهم نیست!از فردا باید 4 تا

جزوه ی جدید رو شروع کنم و البته زبان بخونم.چه قدر دوست داشتم زبان ِ رسمی دنیا

 چیز دیگه ای بود! اصلا کی این چیزها روتعیین کرده؟ اینم مهم نیست!

شاید مهم اون 36 نفر کارگرمعدن باشن که تا چند روز دیگه نجات پیدا میکنن و دنیا خیالش

 راحت میشه که یه تراژدی جدید اتفاق نیفتاده که بعد همه مجبور باشن ابراز تاسف کنن یا

 توی میدون شهرها شمع روشن کنن.شاید هیچکدوم از اونا موقع کار فکر نمیکردن یه روز

 خبر اول رسانه های دنیا باشن.مثل من که هیچوقت فکر نمیکردم یه روز همه ی برنامه های

 زندگیم مشروط به چند تا اتفاق محتمل در روزها و ماه های نیومده باشه.همون روز که توی

سرمای یه عصر پاییزی با (ن) پیاده روی میکردیم ومن اطمینان داشتم که همه چیز میتونه

مطابق برنامه م پیش بره. دلم میخواست میتونستم فکر کنم اینم مهم نیست .

صدای بوق زدن ماشین هایی که دارن یه زوج خوشبخت!!رو همراهی میکنن میاد.


این که صدای بوق وقتی ساعت از 2 گذشته بیاد میتونه مهم نباشه ولی خوشبخت شدن


یا نشدن آدم ها مطمئنن خیلی مهمه که به خاطرش جماعتی تا این وقت خیابونا رو


گز میکنن!

درست رو به روی پنجره ی اتاقم یه پنجره هست که همیشه تا دیروقت چراغش روشنه و

 پنجره اش باز.مثل ِمن. خیلی دلم میخواد میتونستم سرک بکشم و ببینم چه شکلیه؟

 داره چیکار میکنه.؟ مثل من بی خوابی به سرش زده؟ معلومه که اینم مهم نیست!




پ.ن)این پرت و پلا ها رو شاید فقط یه بی خواب شده با ذهنی مشوش بفهمه.شاید!

۱۳۸۹ مهر ۱۴, چهارشنبه


عشق را مجالی نیست،حتی آنقدر که بگوید برای چه دوستت می دارد....


                                                                            (شاملو)



بی ربط نوشت) تصمیم گرفتم دیگه فقط نگاه کنم،دست و پا زدن خیلی وقتا بی فایده س!

خدایا،مثل همیشه هرکاری دلت میخواد بکن!!




۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

امروز را به باد سپردم


امشب کنار پنجره بیدار مانده ام


دانم که بامداد


امروز ِ دیگری را با خود می آورد


تا من دو باره آن را


بسپارمش به باد ....



                              

۱۳۸۹ مهر ۳, شنبه

چند روز پیش برنامه ای از بی بی سی دیدم که به شدت تاثیر گذار و تفکر برانگیز بود.همه از

 خلاقیت مردی به نام کریستین بولتانسکی.که فرانسوی ها میگویند یکی از بزرگترین هنرمندان

 زنده ی دنیاست و به نظر من هم اغراق نیست.اولین صحنه ،کوهی از لباس های کهنه ی

 انباشته شده بود با دستی بزرگ و آهنین بر فرازش که چند لحظه یکبارمقداری لباس را

بلند میکرد.


خودش میگفت این کار

 درباره ی دست خدا یا تقدیر است.اینکه چرا شما زنده می مانید و دوست شما می میرد و

اینکه چه طور فهم همه چیز نا ممکن است. و چرا هاییتی؟ اینکه مردم می گویند چرا خدا

اینقدر بد است؟ اما بولتانسکی میگفت یکی از جواب ها اینست که خدا اصلا بد نیست.بلکه

 خدا کاری به کار ما ندارد .خدا ما را نمی بیند! در حقیقت این چیدمان میخواست همین را

بگوید.دست خدا یا تقدیر یا هرچیزی که ما اسمش را تعیین میکنیم می آید و تعدادی را می برد

 بدون اینکه آن ها را از قبل دست چین کرده باشد یا سرگذشت تک تک آنها را مرور کرده باشد.

درست مثل همان دست آهنین که لباس ها را بدون اینکه ببیند بر میداشت.این قانون است که

 تعدادی در هر مرحله بروند حالا با هر سرگذشتی.



راستش تصور اینکه ممکن است خدا واقعا ما را نبیند خیلی هم بد نبود! حداقل برای من.شاید

 اینطور توجیه خیلی از مسائل راحت تر شود. چیدمان خلاقانه ی دیگر لباسهایی بود که با

فاصله در کف زمین پراکنده شده بودند.همه متعلق به کسانی که یک روز بودند و حالا نیستند.


بولتانسکی میگفت به نظر او لباس یک

نفر مثل عکس اوست.یک وقت کسی بوده و الان دیگر نیست.شی ئی باقی مانده.به کسی

 مربوط است که دیگر نیست.مثل اسم یک نفر یا ضربان قلبش.و اینکه چه طور در تمام

عمر سعی کرده خاطرات کوچک از آدم ها را نگه دارد و همیشه هم شکست خورده.شما

می توانید عکس یک شخص را نگه دارید ،ضربان قلبش را، و البته همینطور لباسش را

اما نمی توانید آن آدم را نگه دارید...



پ.ن1)شاید توصیف من به اندازه ی دیدن آن صحنه ها تاثیر گذار نباشد اما اگرتوانستید ببینید

 حتما!

پ.ن2)دلم خواست ما هم یک بولتانسکی داشتیم یا من در پاریس بودم!

۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه



پاییز

و منتظر باران می مانم...


پ.ن1)چه نوستالژی عجیبی داره این پاییز.دیدن بچه مدرسه ای ها با کوله پشتی های

رنگی و تصور بوی  کتاب های نو و دفترهای سفید و پاک کن های خوش بو...


پ.ن2)تعداد قاصدک هایی که از پنجره ی باز به اتاقم پناه میارن 2 تا شد.و من که

مثل بچه ها توی یه صندوق کوچیک گذاشته م و منتظرم که زیاد شن!





۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

موش گفت:

- افسوس!. دنيا روز به روز تنگ تر مي شود. سابق جهان چنان دنگال بود كه ترسم مي گرفت.

 دويدوم و دويدم تا دست آخر هنگامي كه ديدم از هر نقطه ي افق ديوار هايي سر به آسمان

مي كشند آسوده خاطر شدم. اما اين ديوار هاي بلند با چنان سرعتي به هم نزديك مي شوند

 كه من از هم اكنون خودم را در آخرِ خط مي بينم و تله اي كه بايد در آن افتم پيش چشمم است.


- چاره ات در اين است كه جهتت را عوض كني.


گربه در حالي كه او را مي دريد چنين گفت!


(فرانتس کافکا)



پ.ن)یکی از بهترین دوستانم هم مهاجرت کرد و رفت به سرزمین آرزوهایش.

ای کاش جسارت رفتن داشتم.ای کاش وابستگی ها کم تر میشد...