زنگ زدم به يكي از دوستام كه احوالشو بپرسم.براي بار سوم دماغشو عمل كرده.
كلي ذوق كرده بود كه اين دفه ديگه عروسكي شده.وكلي بد و بيراه نثار دكتر قبلي كرد
كه بلد نبوده اون چيزي رو كه خواسته از آب دربياره.بعد چون فعلا امكان ديدنش نيست
آدرس دماغ يكي از بازيگرهاي معروف رو داد تا شكل جديدشو برام ترسيم كنه.
تمام مدتي كه برام حرف ميزد احساس ميكردم گذشه از بعد ِ مصافت چه قدر باهم
فاصله داريم.با وجود همسن بودن و خيلي اشتراكات ديگه چه قدر دنيا هامون با
هم فرق ميكنه!
خيلي وقته وقتي تو خيابون از پشت شيشه ي ماشين به مردم زل ميزنم احساس
ميكنم همه چيزمون ظاهري شده يا نميدونم شايد ظاهرمون همه چيزمون شده.
همه دارن يه شكل ميشن.مدل لباسا و مو ها و آرايش ها!
انگار از قبل با هم هماهنگ شدن.نميدونم اين الزام به همشكل شدن از كجا مياد؟
بر خلاف افاضات بعضي ها غربي هم نيست اصلا.اونا اصلا اينجوري نيستن
.به مراتب از ما ساده ترن.راحت تر زندگي ميكنن. بعضي وقتا بين اين آدم ها
واقعا احساس غريبي ميكنم.يه وقتايي فكر ميكنم دارم ازشون جا ميمونم!
نمي دونم داريم كجا ميريم....
پ.ن) اميدوارم يه بارون اساسي بياد بساط اين بلندگوهاي
مخل ِ آسايش رو جمع كنه!!!