۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه


در روزگاران دوردر معبدي استادي بود كه انديشه هاي نويني را تدريس ميكرد. در معبد گربه اي بود كه هنگام درس دادن سروصدا ميكرد و حواس شاگردان را پرت ميكرد. يك روز استاد عصباني شد و دستور داد گربه را هروقت او تدريس ميكند زنداني كنند. چند سال گذشت و استاد مرد اما هنگام تشكيل كلاس استادان ديگر هم گربه را زنداني ميردند. چند سال بعد گربه هم مرد. مريدان استاد گربه ي ديگري را گرفتند و هنگام تدريس او را در قفس ميكردند.قرن ها گذشت و نسل هاي بعدي درباره ي تاثير زنداني كردن گربه بر تمركز دانشجويان رساله ها نوشتند....

۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه

مربی حیوانات سیرک با نیرنگ ساده ای مانع فرار فیل ها می شود . ادعا
می کنم همین بلا برسر انسانهای بسیاری آمده است!
وقتی فیل هنوز کوچک است ، پایش را با طناب ضخیمی به تنه ی درختی
می بندد . فیل هر چه تلاش می کند نمی توتند خودش را آزاد کند. تا یک
سالگی فیل ، طناب هنوز محکم تر از آن استکه فیل بتواند خود را آزاد کند.
بچه فیل تلاش میکند ولی موفق نمی شود. سرانجام حیوان می فهمد که
طناب همیشه قوی تر است و از تلاش دست می کشد. وقتی فیل بزرگ
می شود هنوز تصور میکند که نمی تواند طناب را پاره کند در حالی که قدرت
فیل بمراتب بیشتر از تحمل طناب است. در اینجا کافیست که مربی پای او
را به نهال یا تکه چوب کوچکی ببندد زیرا فیل دیگر هیچ تلاشی برای
آزادی نخواهد کرد!

۱۳۸۸ تیر ۲۹, دوشنبه

نقاب



مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر
می آیی؟جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری
برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول
نمی گیرم!!
یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار
کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به
رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای
کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود !
یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است
برای ترم بعد دعوت به کار نشود...
مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و
کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد،
سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست !
یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند ...
مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش
می کشید .
به فکر فرو رفت ...
باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد !
ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر
باشد :
از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می
شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه
سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!
وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت،
دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا
می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور
می کنیم !!!
سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان
تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر
تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه
بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به
خواستگاری رفته بود...
حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر
آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده
و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!
اما او دیگر با خودش «صادق » نیست.
او الان یک بازیگر است.همانند بقيه مردم!!

۱۳۸۸ خرداد ۱۵, جمعه

نعمت خريت

آدمها همه از یک سطح نیستند و از هم فاصله دارند اما همه از یک جنس اند:هرکه
در این حیات ،در زیر این آسمان از چیزی به شعف آید،از بلاهت جانوری و گیاهی
برخوردار است.نمیدانم چرا در هر شعفی ،هرخنده ی قاه قاهی،هربشکنی و هر
احساس خوشی ای موجی از حماقت غلیظ،منفور و زشت پدیدار است.نمیدانم قیافه
های خوش و فربه چرا در چشم من تا حد استفراق وقیح و قبیح و چندش
آورند؟واقعا خدا هم یک جو شانس بدهد.چه شانسی؟خریت!اوه که چه نعمتی
است،چه سرمایه ایست.خوشبختیِ هرکس به میزان برخورداری ِاو از این نعمت
عظمی است و بس.این است تنها راز سعادت آدمی در حیات و بقیه اش حرف است و
فلسفه بافی.وچه سخت و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمیتواند
سرش کلاه بگذارد!چه تلخ است میوه ی درخت بینایی!!خودخواهی های بزرگ با
((آوازه)) و ((عشق)) سیراب میشوند اما دردمندی های و اضطراب های بزرگ در
انبوه نام وننگ ،در گرمای مهر و عشق هم چنان بی نصیب می مانند...



(استاد علی شریعتی)

۱۳۸۸ خرداد ۹, شنبه

خدایا!ما را از شر طرفدارانت حفظ کن...

بچه که بودیم همیشه از تنبیه شدن می ترسیدیم.از کتک خوردن وحشت
داشتیم.گرچه هیچوقت از پدر و مادرم کتک نخوردم ولی همیشه یه جورایی
ترسش همراهم بود.اما این روزا هممون شجاع شدیم.میدونیم اگه یه
کارایی رو انجام بدیم کتک میخوریم ولی باز نمیترسیم!خیلی عجیبه!یا عاقل
شدیم یا تازه عقلمون رو از دست دادیم.میدونیم اگه تو محوطه ی دانشگاه
آروم تحصن کنیم بدون هیچ حرفی کتک میخوریم ولی باز نمیترسیم.شعار
بدیم یا ندیم خیلی فرقی نمیکنه.گرچه همه باهم خواهر و برادریم اما گاهی
این برادران اجازه دارن بقيه رو به قصد کشتن بزنن!! ۱۵ سال درس
خوندم.تا حالا کلی کتاب های تاریخ اسلام پاس کردم ولی این روزا هرچی
به مغزم فشار میارم یادم نمیادجایی خونده باشم برادر مسلمانی!!زنی رو
کتک زده باشه.اگه حافظم ضعیفه لطفا شما کمک کنید.شایدم باید تاریخ
اصلاح بشه!همیشه هم که میگن تو کتاب مسلمونا خدا گفته زن مثل برگ
گل میمونه وبه تعبیر خودش((ریحانه!)).این روزا ریحانه ها چه مقاوم شدن!
برگ گل ها چه طاقتی پیدا کردن اونقدر که گلوله نثارشون میشه...
من همیشه شب ها که میخوام بخوابم به كارهايي كه توي روز انجام دادم
فكر ميكنم دیشب فکر میکردم این برادرانِ مسلمانِ باتوم به دست شب ها
به چی فکر میکنن؟به این که چند نفر رو زدن؟نه!!
حتما اینقدر خستن که قبل از فکر کردن خوابشون برده! آره.اونا خیلی
وقته بدون اینکه فکر کنن خوابیدن....
به هرحال پدر مادر هامون هم این وسط مقصرن!اگه بچگی ها یه ذره
خشن تر باهامون برخورد میکردن شاید الان ضربه های باتومِ برادرانمان را
راحت تر تحمل میکردیم...

۱۳۸۸ اردیبهشت ۳۱, پنجشنبه

پرواز را به خاطر بسپاریم....

گرگ ها خوب بدانند در این ایل غریب

گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند

توی گهواره ی چوبی پسری هست هنوز

آب اگر نیست نترسید که در قافله مان

دل دریایی و چشمان تری هست هنوز.....

(دکتر زهرا رهنورد)

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۲, سه‌شنبه

حکایت چوپان دروغگو به روایت شاملو

تمام عمرمان فکر کرديم که آن چوپان جوان دروغ مي‌گفت، حال اينکه شايد واقعا دروغ نمي‌گفته. حتي فانتزي و وهم و خيال او هم نبوده. فکر کنيد داستان از اين قرار بوده که: گله‌اي گرگ که روزان وشباني را بي هيچ شکاري، گرسنه و درمانده آوارۀ کوه و دره و صحرا بودند از قضا سر از گوشۀ دشتي برمي‌آورند که در پس پشت تپه‌اي از آن جوانکي مشغول به چراندن گله‌اي از خوش‌ گوشت‌ترين گوسفندان وبره‌هاي که تا به حال ديده‌اند. پس عزم جزم مي‌کنند تا هجوم برند و دلي از عزا درآورند. از بزرگ و پير خود رخصت مي‌طلبند.گرگ پير که غير از آن جوان و گوسفندانش، ديگر مردان وزنان را که آنسوترک مشغول به کار بر روي زمين کشت ديده مي‌گويد: مي‌دانم که سختي کشيده‌ايد و گرسنگي بسيار و طاقت‌تان کم است، ولي اگر به حرف من گوش کنيد و آنچه که مي‌گويم را عمل، قول مي‌دهم به جاي چند گوسفند و بره، تمام رمه را سر فرصت و با فراغت خاطر به نيش بکشيد و سير و پر بخوريد، ولي به شرطي که واقعا آنچه را که مي‌گويم انجام دهيد. مريدان مي‌گويند: آن کنيم که تو مي‌گويي. چه کنيم؟گرگ پير باران ديده مي‌گويد: هر کدام پشت سنگ و بوته‌اي خود را خوب مستتر و پنهان کنيد. وقتي که من اشارت دادم، هر کدام از گوشه‌اي بيرون بجهيد و به گله حمله کنيد؛ اما مبادا که به گوسفند و بره‌اي چنگ و دندان بريد. چشم و گوش‌تان به من باشد. آن لحظه که اشاره کردم، در دم به همان گوشه و خفيه‌گاه برگرديد و آرام منتظر اشارت بعد من باشيد.گرگ‌ها چنان کردند. هر کدام به گوشه‌اي و پشت خاربوته و سنگ و درختي پنهان. گرگ پير اشاره کرد و گرگ‌ها به گله حمله بردند. چوپان جوان غافلگير و ترسيده بانگ برداشت که: «آي گرگ! گرگ آمد» صداي دويدن مردان و کساني که روي زمين کار مي‌کردند به گوش گرگ پير که رسيد، ندا داد که ياران عقب‌نشيني کنند و پنهان شوند. گرگ‌ها چنان کردند که پير گفته بود. مردان کشت و زرع با بيل و چوب در دست چون رسيدند، نشاني از گرگي نديدند. پس برفتند و دنبالۀ کار خويش گرفتند.ساعتي از رفتن مردان گذشته بود که باز گرگ پير دستور حملۀ بدون خونريزي! را صادر کرد. گرگ‌هاي جوان باز از مخفي‌گاه بيرون جهيدند و باز فرياد «کمک کنيد! گرگ آمد» از چوپان جوان به آسمان شد. چيزي به رسيدن دوبارۀ مردان چوب به دست نمانده بود که گرگ پير اشارت پنهان شدن را به ياران داد. مردان چون رسيندند باز ردي از گرگ نديدند. باز بازگشتند.ساعتي بعد گرگ پير مجرب دستور حمله‌اي دوباره داد. اين بار گرچه صداي استمداد و کمک‌خواهي چوپان جوان با همۀ رنگي که از التماس و استيصال داشت و آبي مهربان آسمان آفتابي آن روز را خراش مي‌داد، ولي ديگر از صداي پاي مردان چماق‌دار خبري نبود. گرگ پير پوزخندي زد و اولين بچه برۀ دم دست را خود به نيش کشيد و به خاک کشاند. مريدان پير چنان کردند که مي‌بايست.از آن ايام تا امروز کاتبان آن کتابها بي‌آنکه به اين «تاکتيک جنگي» گرگ‌ها بينديشند، يک قلم در مزمت و سرکوفت آن چوپان جوان نوشته‌اند و آن بي‌چارۀ بي‌گناه را براي ما طفل معصوم‌هاي آن روزها «دروغگو» جا زده و معرفي کرده‌اند.خب اين مربوط به آن روزگار و عصر معصوميت ما مي‌شود. امروز که بنا به شرايط روز هر کداممان به ناچار براي خودمان گرگي شده‌ايم! چه؟ اگر هنوز هم فکر مي‌کنيد که آن چوپان دروغگو بوده، يا کماکان دچار آن معصوميت قديم هستيد و يا اين حکايت را به اين صورت نخوانده بوديد. حالا ديگر بهانه‌اي نداريد.
احمد شاملو

۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه


در روزگاران دوردر معبدي استادي بود كه انديشه هاي نويني را تدريس ميكرد. در معبد گربه اي بود كه هنگام درس دادن سروصدا ميكرد و حواس شاگردان را پرت ميكرد. يك روز استاد عصباني شد و دستور داد گربه را هروقت او تدريس ميكند زنداني كنند. چند سال گذشت و استاد مرد اما هنگام تشكيل كلاس استادان ديگر هم گربه را زنداني ميردند. چند سال بعد گربه هم مرد. مريدان استاد گربه ي ديگري را گرفتند و هنگام تدريس او را در قفس ميكردند.قرن ها گذشت و نسل هاي بعدي درباره ي تاثير زنداني كردن گربه بر تمركز دانشجويان رساله ها نوشتند....

۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه

مربی حیوانات سیرک با نیرنگ ساده ای مانع فرار فیل ها می شود . ادعا
می کنم همین بلا برسر انسانهای بسیاری آمده است!
وقتی فیل هنوز کوچک است ، پایش را با طناب ضخیمی به تنه ی درختی
می بندد . فیل هر چه تلاش می کند نمی توتند خودش را آزاد کند. تا یک
سالگی فیل ، طناب هنوز محکم تر از آن استکه فیل بتواند خود را آزاد کند.
بچه فیل تلاش میکند ولی موفق نمی شود. سرانجام حیوان می فهمد که
طناب همیشه قوی تر است و از تلاش دست می کشد. وقتی فیل بزرگ
می شود هنوز تصور میکند که نمی تواند طناب را پاره کند در حالی که قدرت
فیل بمراتب بیشتر از تحمل طناب است. در اینجا کافیست که مربی پای او
را به نهال یا تکه چوب کوچکی ببندد زیرا فیل دیگر هیچ تلاشی برای
آزادی نخواهد کرد!

۱۳۸۸ تیر ۲۹, دوشنبه

نقاب



مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر
می آیی؟جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری
برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول
نمی گیرم!!
یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار
کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به
رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای
کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود !
یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است
برای ترم بعد دعوت به کار نشود...
مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و
کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد،
سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست !
یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند ...
مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش
می کشید .
به فکر فرو رفت ...
باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد !
ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر
باشد :
از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می
شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه
سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!
وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت،
دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا
می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور
می کنیم !!!
سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان
تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر
تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه
بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به
خواستگاری رفته بود...
حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر
آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده
و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!
اما او دیگر با خودش «صادق » نیست.
او الان یک بازیگر است.همانند بقيه مردم!!

۱۳۸۸ خرداد ۱۵, جمعه

نعمت خريت

آدمها همه از یک سطح نیستند و از هم فاصله دارند اما همه از یک جنس اند:هرکه
در این حیات ،در زیر این آسمان از چیزی به شعف آید،از بلاهت جانوری و گیاهی
برخوردار است.نمیدانم چرا در هر شعفی ،هرخنده ی قاه قاهی،هربشکنی و هر
احساس خوشی ای موجی از حماقت غلیظ،منفور و زشت پدیدار است.نمیدانم قیافه
های خوش و فربه چرا در چشم من تا حد استفراق وقیح و قبیح و چندش
آورند؟واقعا خدا هم یک جو شانس بدهد.چه شانسی؟خریت!اوه که چه نعمتی
است،چه سرمایه ایست.خوشبختیِ هرکس به میزان برخورداری ِاو از این نعمت
عظمی است و بس.این است تنها راز سعادت آدمی در حیات و بقیه اش حرف است و
فلسفه بافی.وچه سخت و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمیتواند
سرش کلاه بگذارد!چه تلخ است میوه ی درخت بینایی!!خودخواهی های بزرگ با
((آوازه)) و ((عشق)) سیراب میشوند اما دردمندی های و اضطراب های بزرگ در
انبوه نام وننگ ،در گرمای مهر و عشق هم چنان بی نصیب می مانند...



(استاد علی شریعتی)

۱۳۸۸ خرداد ۹, شنبه

خدایا!ما را از شر طرفدارانت حفظ کن...

بچه که بودیم همیشه از تنبیه شدن می ترسیدیم.از کتک خوردن وحشت
داشتیم.گرچه هیچوقت از پدر و مادرم کتک نخوردم ولی همیشه یه جورایی
ترسش همراهم بود.اما این روزا هممون شجاع شدیم.میدونیم اگه یه
کارایی رو انجام بدیم کتک میخوریم ولی باز نمیترسیم!خیلی عجیبه!یا عاقل
شدیم یا تازه عقلمون رو از دست دادیم.میدونیم اگه تو محوطه ی دانشگاه
آروم تحصن کنیم بدون هیچ حرفی کتک میخوریم ولی باز نمیترسیم.شعار
بدیم یا ندیم خیلی فرقی نمیکنه.گرچه همه باهم خواهر و برادریم اما گاهی
این برادران اجازه دارن بقيه رو به قصد کشتن بزنن!! ۱۵ سال درس
خوندم.تا حالا کلی کتاب های تاریخ اسلام پاس کردم ولی این روزا هرچی
به مغزم فشار میارم یادم نمیادجایی خونده باشم برادر مسلمانی!!زنی رو
کتک زده باشه.اگه حافظم ضعیفه لطفا شما کمک کنید.شایدم باید تاریخ
اصلاح بشه!همیشه هم که میگن تو کتاب مسلمونا خدا گفته زن مثل برگ
گل میمونه وبه تعبیر خودش((ریحانه!)).این روزا ریحانه ها چه مقاوم شدن!
برگ گل ها چه طاقتی پیدا کردن اونقدر که گلوله نثارشون میشه...
من همیشه شب ها که میخوام بخوابم به كارهايي كه توي روز انجام دادم
فكر ميكنم دیشب فکر میکردم این برادرانِ مسلمانِ باتوم به دست شب ها
به چی فکر میکنن؟به این که چند نفر رو زدن؟نه!!
حتما اینقدر خستن که قبل از فکر کردن خوابشون برده! آره.اونا خیلی
وقته بدون اینکه فکر کنن خوابیدن....
به هرحال پدر مادر هامون هم این وسط مقصرن!اگه بچگی ها یه ذره
خشن تر باهامون برخورد میکردن شاید الان ضربه های باتومِ برادرانمان را
راحت تر تحمل میکردیم...

۱۳۸۸ اردیبهشت ۳۱, پنجشنبه

پرواز را به خاطر بسپاریم....

گرگ ها خوب بدانند در این ایل غریب

گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند

توی گهواره ی چوبی پسری هست هنوز

آب اگر نیست نترسید که در قافله مان

دل دریایی و چشمان تری هست هنوز.....

(دکتر زهرا رهنورد)

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۲, سه‌شنبه

حکایت چوپان دروغگو به روایت شاملو

تمام عمرمان فکر کرديم که آن چوپان جوان دروغ مي‌گفت، حال اينکه شايد واقعا دروغ نمي‌گفته. حتي فانتزي و وهم و خيال او هم نبوده. فکر کنيد داستان از اين قرار بوده که: گله‌اي گرگ که روزان وشباني را بي هيچ شکاري، گرسنه و درمانده آوارۀ کوه و دره و صحرا بودند از قضا سر از گوشۀ دشتي برمي‌آورند که در پس پشت تپه‌اي از آن جوانکي مشغول به چراندن گله‌اي از خوش‌ گوشت‌ترين گوسفندان وبره‌هاي که تا به حال ديده‌اند. پس عزم جزم مي‌کنند تا هجوم برند و دلي از عزا درآورند. از بزرگ و پير خود رخصت مي‌طلبند.گرگ پير که غير از آن جوان و گوسفندانش، ديگر مردان وزنان را که آنسوترک مشغول به کار بر روي زمين کشت ديده مي‌گويد: مي‌دانم که سختي کشيده‌ايد و گرسنگي بسيار و طاقت‌تان کم است، ولي اگر به حرف من گوش کنيد و آنچه که مي‌گويم را عمل، قول مي‌دهم به جاي چند گوسفند و بره، تمام رمه را سر فرصت و با فراغت خاطر به نيش بکشيد و سير و پر بخوريد، ولي به شرطي که واقعا آنچه را که مي‌گويم انجام دهيد. مريدان مي‌گويند: آن کنيم که تو مي‌گويي. چه کنيم؟گرگ پير باران ديده مي‌گويد: هر کدام پشت سنگ و بوته‌اي خود را خوب مستتر و پنهان کنيد. وقتي که من اشارت دادم، هر کدام از گوشه‌اي بيرون بجهيد و به گله حمله کنيد؛ اما مبادا که به گوسفند و بره‌اي چنگ و دندان بريد. چشم و گوش‌تان به من باشد. آن لحظه که اشاره کردم، در دم به همان گوشه و خفيه‌گاه برگرديد و آرام منتظر اشارت بعد من باشيد.گرگ‌ها چنان کردند. هر کدام به گوشه‌اي و پشت خاربوته و سنگ و درختي پنهان. گرگ پير اشاره کرد و گرگ‌ها به گله حمله بردند. چوپان جوان غافلگير و ترسيده بانگ برداشت که: «آي گرگ! گرگ آمد» صداي دويدن مردان و کساني که روي زمين کار مي‌کردند به گوش گرگ پير که رسيد، ندا داد که ياران عقب‌نشيني کنند و پنهان شوند. گرگ‌ها چنان کردند که پير گفته بود. مردان کشت و زرع با بيل و چوب در دست چون رسيدند، نشاني از گرگي نديدند. پس برفتند و دنبالۀ کار خويش گرفتند.ساعتي از رفتن مردان گذشته بود که باز گرگ پير دستور حملۀ بدون خونريزي! را صادر کرد. گرگ‌هاي جوان باز از مخفي‌گاه بيرون جهيدند و باز فرياد «کمک کنيد! گرگ آمد» از چوپان جوان به آسمان شد. چيزي به رسيدن دوبارۀ مردان چوب به دست نمانده بود که گرگ پير اشارت پنهان شدن را به ياران داد. مردان چون رسيندند باز ردي از گرگ نديدند. باز بازگشتند.ساعتي بعد گرگ پير مجرب دستور حمله‌اي دوباره داد. اين بار گرچه صداي استمداد و کمک‌خواهي چوپان جوان با همۀ رنگي که از التماس و استيصال داشت و آبي مهربان آسمان آفتابي آن روز را خراش مي‌داد، ولي ديگر از صداي پاي مردان چماق‌دار خبري نبود. گرگ پير پوزخندي زد و اولين بچه برۀ دم دست را خود به نيش کشيد و به خاک کشاند. مريدان پير چنان کردند که مي‌بايست.از آن ايام تا امروز کاتبان آن کتابها بي‌آنکه به اين «تاکتيک جنگي» گرگ‌ها بينديشند، يک قلم در مزمت و سرکوفت آن چوپان جوان نوشته‌اند و آن بي‌چارۀ بي‌گناه را براي ما طفل معصوم‌هاي آن روزها «دروغگو» جا زده و معرفي کرده‌اند.خب اين مربوط به آن روزگار و عصر معصوميت ما مي‌شود. امروز که بنا به شرايط روز هر کداممان به ناچار براي خودمان گرگي شده‌ايم! چه؟ اگر هنوز هم فکر مي‌کنيد که آن چوپان دروغگو بوده، يا کماکان دچار آن معصوميت قديم هستيد و يا اين حکايت را به اين صورت نخوانده بوديد. حالا ديگر بهانه‌اي نداريد.
احمد شاملو